وکیلانه » انتظار
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها انتظار

اللهم اشف کل مریض

تیر ۲۱ام, ۱۳۹۰ دسته روزانه نوشت | ۲ دیدگاه »

سه شنبه/ عبدالله :
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::

از کنار بیمارستان که می گذری اندکی درنگ کن.
برای بیمارانش امن یجیب بخوان. و اگر روزی گذرت به داخل آن افتاد آن گاه سجده ی شکر بگذار که نعمتی بس بزرگ داری و از آن غافلی.‌ انتظار برای تختی خالی. برای اتاق جراحی. برای جواب یک آزمایش. این انتظارها چه سخت است.‌ چه دلگیر است خوابیدن به روی تخت هایی از جنس نامهربانی و چه شلوغ است همین تخت ها. چه بازار پرهیاهویی است در این تعداد کثیر بیمارستان ها. خدایا خودت یاریشان کن.

لوازم انتظار

تیر ۱۹ام, ۱۳۹۰ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »

یک‌شنبه/ عبدالله :
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::
کوله ی دلم را برداشته ام.سنگین است از عزم و در پی پر کردن خلاها می گردم.
بگذار نگاهی دیگر اندازم
آری همه چیز آماده است
تپیدن جان برای تحقق حقایق و خصایل معنوی
چشمانی نه برای خود بلکه برای جامعه
به دوش می کشم تکلیف انتظار را تا آمدنت
جسم ضعیفم را نگاه نکن مولا جان
ظرفیتم تمام نشدنی است.

تا کنون به مفهوم “انتظار” اینگونه نگاه کرده‌ایم ؟

فروردین ۱۷ام, ۱۳۹۰ دسته پاسخ به شبهات, ره‌بر حکیم انقلاب | ۲۴ دیدگاه »

به نام خدای زهراء

مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می‌گوید :


پدر چهار تا بچه، این‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ها را مرتب کنید تا من برگردم. می‌خواست ببیند کی چه کار می‌کند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش.
یکی از بچه‌ها که گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و این‌ها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.
یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.
اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.
آخرش آن بچه‌ شرور همه جا را ریخت به هم. هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این دارد می‌خندد. خوشحال است، ناراحت نمی‌شود. وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد.

زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش. شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش. زرنگ باش، نگاه کن پشت پرده رد تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبعدازنوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
# رونوشت به انجمن حجتیه‌ای های نوظهور !
# به قسمت‌هایی که با رنگ مجزا شده دقت کنید! مصداق‌ آنها کجاست؟
#لبخند امید مولای مطهر را می‌بینی؟

یا خیر خلق الله

اسفند ۲ام, ۱۳۸۹ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »

انشا الله هر روز آپدیت می شود !
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::
دو ‌شنبه /عبدالله :

چه شور و غوغایی است در عرش و زمین.
مردی از افق می آید.
مردی که سلمان ها در انتظارش بیابان نشین شده اند.
مردی که پیامبران حدیث عشق برای ظهورش می خواندند.
مردی که اهل بیتش واسطه های فیض هستند.
مدتی است جهان به رکود نشسته است.
چشم عالمیان و چشمان زیبای رسول خدا (ص) به افق است.
به ظهور منجی
و چه نزدیک است وعده ی خدا بر آمدن بقیه الله.

صفحه 1 از 212