وکیلانه » جبهه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها جبهه

بسیجی فرصت طلب

اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۰ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۱ دیدگاه »


داشت صبح می‌شد. از دیشب که عملیات شده بود و خاکریز را گرفته بودیم، با دوستم سنگر درست می‌کردیم. بسیجی نوجوانی آمد و گفت: «اخوی من تا حالا نگهبانی می‌دادم، می‌شه توی سنگر شما نماز بخونم؟» به دوستم آرام گفتم: «ببین، از این آدم‌های فرصت‌طلبه. می‌خواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلویم و به نوجوان گفت: «خواهش می‌کنم بفرمایید.» از سنگر آمدیم بیرون و رفتیم وضو بگیریم. صدای سوت… خمپاره… سنگر… بسیجی نوجوان…
دوستم می‌گفت: «هم خیلی فرصت‌طلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»

شهید عبدالله میثمی در سه نگاه

اسفند ۱۷ام, ۱۳۸۹ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۱ دیدگاه »

با شکنجه نتوانستند چیزی از زبانش بکشند.
با یک کمونیست هم سلولش کردند.
او هم فهمیده بود عبد الله حساس است.
تا آب می آوردند یا غذا، اول می خورد که عبدالله نتواند بخورد.
نماز خواندن و قرآن خواندن عبدالله را مسخره می کرد.
*
شب جمعه بود. دلش بد جوری گرفته بود.
شروع کرد به دعای کمیل خواندن.
تا رسید به این جمله”خدایا اگر در قیامت بین  من و دوستانت جدایی اندازی و بین من و دشمنانت جمع کنی، چه خواهد شد.”
نتوانست خودش را نگه دارد.
افتاد به سجده. خیلی گریه کرد.
سرش را که بلند کرد،
دید هم سلولیش سرش را گذاشته کف سلول و زارمی زند.

::..::..::..::..::..::..::..::..::..::
خیلی وقت بود ندیده بودمش.
کارهایم را ول کرده بودم، آمده بودم قم، درس بخوانم  زندگی کنم.
آن روز، بعد از نماز جمعه، آمد خانه ی ما.
گفت” چرا نمی آی جبهه، خدمت رزمنده ها؟”
گفتم” دستم به ساختن خونه بنده.”
عصبانی شد و گفت:
” این همه آجر روی هم می ذاری برای خونه ی دنیا، برای خونه ی آخرتت هم فکر کرده ای؟”

::..::..::..::..::..::..::..::..::..::
حضرت زهرا سلام الله علیها را خیلی دوست داشت.
روضه اش را هم دوست داشت.
روضه ی او را که می خواند، به سومین زهرا که می رسید، دیگر نمی توانست ادامه بدهد.
*
ترکش که خورد و بردندش بیمارستان،
زنده ماند تا روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها.

منبع:
روایت فتح، یادگاران، کتاب میثمی

حاج احمد در نقش یک ماتریالیست!

دی ۲۲ام, ۱۳۸۹ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

حاج احمد متوسلیان پیشنهاد کرده بود وقت های بی کاری بحث های اعتقادی کنیم. توی یک اتاق کوچک دور هم می‌نشستیم.خودش شروع می‌کرد.
ـ اصلاَ ببینم،خدا وجود داره یا نه؟من که قبول ندارم.شما اگه قبول دارین،برام اثبات کنین.
هر کسی یک دلیلی می‌آورد.تا سه ـ چهار ساعت مثل یک ماتریالیست واقغی دفاع می‌کرد.یک بار یکی از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزدیک بود با حاجی دست به یقه شود. حاجی گفت«مگه شما مسلمونا تو قرآن نخوندید که جدال باید احسن باشه؟!»