وکیلانه » جنگ نرم
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها جنگ نرم

یا سید الساجدین(ع)

تیر ۱۶ام, ۱۳۹۰ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »

پنج‌شنبه/ عبدالله :
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::
سید مرتضی می گفت اگر می خواهید ما را بشناسید داستان کربلا را بخوانید.
و شما راوی ما شدید برای همه ی لحظه ها.
چه زیبا زیر لب گفتید “رضا برضائک و تسلیما لقضائک” تا به ما صبر بیاموزید.
چه قدر دلنشین هدایت را در دعا آوردید و برایمان خواندید
الدعا مخ العباده
آموختید که چگونه معبود خویش را عبادت کنیم.
کنون هم جنگ تحمیلی تمام شده و بر ماست روایت. برماست جنگ فرهنگی.
بر در خانه شما آمده ایم تا لبیک بگوییم به حجت خدا و مدد بخواهیم از شما

بسم اله اگر حریف مایی

اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۹۰ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »

انشا الله هر روز آپدیت می شود !
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::
شنبه / عبدالله :

در خط مقدم بوده ای
شمشیرت را وقف ولی کرده ای
اگر تو را با عزیزترین هایت بیازمایند
هنوز ثابت قدمی یا مبهوتی؟
عمری روضه برای قلبت خوانده ای یا چشمت؟
تیرهای حرمله ایمانت را نشانه می رود
پیش از آن که قلبت را نشانه گیرد
فکر کن
مرد جنگ نرم هستی؟
مرد انتقام حنجره شش ماهه هستی؟
مرد اتمام غربت مولا؟

حب و بغض شخصی ، شایع‌ترین عامل سقوط

اسفند ۱۴ام, ۱۳۸۹ دسته اندر احوالات جنبش سبز, سایبر نوشت | ۱۶۴ دیدگاه »

به نام خدای زهراء

نقل است که “ورود شرک‌خفی به قلب، همانند حرکت مورچه‌ای سیاه، روی سنگی سیاه، در سیاهی شب است!‌“. حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم همین تشبیه ‌را در ورود حب و بغض شخصی، در اظهار نظر‌های سیاسیون، صاحب‌نظران، روزنامه‌نگاران، وبلاگ‌نویسان و به طور کلی خواص می‌شود مشاهده کرد.
عامیانه‌اش می‌شود این‌ : “از بغض علی، به عُمر پیوستن”.

واقعیت این است که بغض‌ ِ از سرباز ولایت دکتر احمدی‌نژاد عزیز، بسیاری را به بیراهه‌های خطرناک برده و یا دارد می‌برد. هر چند این یک تحلیل به‌شدت خوش‌بینانه است اما در تحلیل سکوت سال قبل برخی خواص در مقابل فتنه هم می‌شود این امر را رَصد کرد. برخی خواص بی‌بصیرت چون عقل‌شان به شدت دنیا زده شده بود و چشمشان کور، خیال می‌کردند فتنه۸۸ جریانی است در مقابل دولت، و برای همین از بغض علی به عُمر پیوستند و یا لاقل سکوت کردند.
علل زیادی برای خروج هاشمی از صراط مستقیم قابل ذکر است اما نباید از تاثیر بغض وی  در مقابل احمدی‌نژاد غافل بود. همانگونه که نباید از تاثیر عشق ابن‌ملجم به قطام در قتل علی غافل بود!
(نکته‌ی دوم در انتهای همین متن دقیقا درمان همین‌درد است)
اما
هنوز هم هستند کسانی که دارند از ناحیه‌ی بغضی که از احمدی‌نژاد دارند، به حیثیت خودشان ضربه می‌زنند. نامه‌ای که اخیراً‌ دکتر توکلی خطاب به رئیس جمهور نوشته مصداق بارز همین امر است. نماینده‌ی اقتصاد‌دان مجلس که هم‌اکنون باید در تب و تاب تصویب بودجه‌ی مملکت باشد، می‌نشیند و از گفتگوی تلوزیونی رئیس جمهور ایراد بنی‌اسرائیلی می‌گیرد که چرا ۴۵ بار واژه‌ی ایران را تکرار کرده‌اید و این نشان از همان مکتب ایرانی دارد! و یا مشائی را تُنبان عثمان کرده و با تمسک به آن رئیس جمهور را می‌کوبد.
غرض از نوشتن این پست، نقد نامه‌ی احمد توکلی نیست، که دانشطلب در اینــــجا این کار را انجام داده، بلکه هدف من از این نوشته تذکر جدی است به همه‌ی صاحب‌نظران به‌ویژه خود ما وبلاگ‌نویسان است که نقد در همه جا، حتی همین فضای سایبر  هم عامل پیشرفت است اما حب و بغض شخصی در کمین ما نشسته‌ است تا از کوچک‌ترین فرصتی استفاده کرده و به اظهار‌نظرهای ما رسوخ کند و حُب کسی، ما را از نوشتن اشکالش منع کند و گرفتار افراط شویم و یا بغض کسی باعث شود یک‌اشکال را علم یزید کرده و بکوبیم بر سرش و از وادی تفریط بیفتیم.
جنگ سختی‌است این جنگ نرم. لازمه‌ی هر جهادی این است که تو اول از سیم‌خاردار نَفست عبور کنی، اما در جنگ نرم تو بیشتر در خلوت‌ می‌جنگی و چه چیزی بهتر از خلوت برای جولان دادن شیطان.
اندکی به هوای نفس مهلت بدهی کار خودش را کرده و تو را به هلاکت می‌رساند. شیطان است، دشمن قسم‌خورده‌ی ما، شوخی که با کسی ندارد.

و برای همین است که مولای مطهرمان، اولین خط قرمز ورود ما به فضای سیاسی را اینگونه تشریح می‌فرمایند:”بله، وارد سیاست بشوید و فکرِ سیاسى کنید؛ اما بسیار هوشیار. دشمن نباید بتواند از هیچ حرکت و اظهار و موضعگیرى شما استفاده کند. این، اصل اول و یک “خط قرمز” است.

یک باری گفتم که ای خاک بر سر آن قلمی که تعداد نوشته‌‌هایش درباره‌ی مشایی بیشتر از نوشته‌هایش در بیان فضایل دولت باشد و حالا هم می‌گویم ای خاک بر سر آن کیبوردی که نوشته‌هایش در بیان غیرت عباسی و دفاع از فضایل بی‌شمار حزب‌الله  لااقل صد‌برابر نوشته‌هایش در نقد برخی‌ اشکالات نباشد!
من نمی‌خواهم الان به وادی مصداق یابی بیفتم، فلذا پایان ببرم این نوشته را با ذکر دو راه‌کار جهت جلوگیری از ورود حب و بغض شخصی در موضع‌گیری‌ها:

اول: تقویت روزانه‌ی اصلی‌ترین فرع دین یعنی تولی و تبری!
یعنی روزانه چک‌کنیم دوست‌داشتن‌هایمان و دشمن‌داشتن‌هایمان را که آیا برای خداست یا برای هواست؟! (قطعا منظورم از دشمنی، دشمنی با امریکا نیست و یا حتی مثلا سران فتنه ، بلکه همین دوست و دشمنی‌های ریز را می‌گویم!)

دوم: خلاص شدن از خامی!
هر کس روزانه مدتی در برابر خورشید بایستد بلاشک پخته خواهد شد. چرا اینهمه تاکید بر زیارت معصومین با آن سلام‌های گاها طولانی شده؟ آیا جز این است که ما مدت بیشتری در معرض تابش مستقیم آفتاب قرار بگیریم؟
و البته کیست که نداند زیارت  روزانه‌ی فرمایشات و فرامین مولای مطهرمان خامنه‌ای اگر بالاتر از زیارت حرم معصومین نباشد هرگز کمتر از آن نیست!

سنگر خوب و قشنگی داریم

مهر ۱۹ام, ۱۳۸۹ دسته سبك زندگي اميرعلي | ۹۵ دیدگاه »

به نام خدای زهراء

ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود  برنشسته ای دست نگه دارد !
اجازه بده امروز، به نمایندگی از نسل سوم  ، کمی هم من برایت فخر بفروشم . اجازه بده امروز کمی برایت از جنگ بگویم ، از دل تنگ .  اجازه بده از صدای توپ و تفنگ که نه ، بلکه از نعره ی حیدری قلم برایت بگویم .

زندگی زیباست اما شهادت زیباتر


تازه چشم  در جوانی باز کردیم که جنگ شروع شد
آنقدر سریع که حتی فرصت نکردیم دوره ی آموزشی برویم.
فقط راهی پادگان هیات شدیم و دوره های آموزشی  صبر و بصیرت آموختیم و یا علی گویان زدیم به خط نفاق.  آستین ها را بالا زدیم و در ظلمت کده ی مجازستان خاک های تیرگی را کنار زدیم  و در دل این خاک سیاه  ، سنگری از نور حفر کردیم .
سنگری از برای دل و به وسعت فکر .
ای شهید اینجا اما برخلاف سنگرهای شما  ، امن نیست . اینجا اساسا چیزی به نام خاکریز وجود ندارد . اینجا دشت است . باز باز  ، آزاد و رها .  اینجا هر تیری که بیاید بی برو برگرد بر دل دردمند رزمنده خواهد نشست و زخمیمان خواهد کرد. اینجا جنگ ما کمی متفاوت است  ، با اجازه اینجا هر روز جانباز می شویم . تیر خوردن  و دم برنیاوردن ،  عبور و مرور  شنی های تانک  از روی مغز سرمان ، به رگبار بسته شدن  و در مسیر مستقیم شلیک گلوله ی توپ قرار گرفتن همه و همه اینجا عادی شده است . البته اینجا فقط یک سیم خاردار نفس است که اگر از آن عبور کنیم مابقی قضایا حل است .
می دانم شاید کم کم دارم رشک تو را ای شهید برمی انگیزم  ، چرا که تو مرد نبردی و دلتنگ جنگ و اینجا میدان توست . اگر در جنگ شما گمنام شهید شدن یک آرزو بود اینجا اما هر کس شهید شود گمنام است نه  در زیر خاک بلکه در دل  افلاکیان هم گمنام باقی خواهد ماند !
اما تو در بهشت آسوده باش ای شهید که ما بسیجیان خط خامنه ای اینجا در وسط میدان زیر رگبار بی امان تیرها ، مردانه ایستاده ایم  و بین خودمان باشد بسی بسیار لذت می بریم از این نبرد !
لذت می بریم  وقتی که از میان گونی های صبر و بصیرت آرام قلم پر از فشنگ خود را که بر روی رگبار گذاشته  ایم  بیرون آورده و مستقیم هدف قرار می دهیم پیشانی نفاق را و هر چشمی که هیزی کند به مملکتمان را و هر دستی که برای تعدی بلند شود به ملتمان را و هر زبانی که یاوه بگوید به آرمان هایمان را .
ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود برنشسته ای در بهشت  آرام و آسوده باش که ما ایستاده ایم ، محکم و با اراده . اگر چه ما متولد دهه ی شصت هستیم اما همچنان پنجاه و هفتی عمل می کنیم .
به خط نفاق که بزنیم یا دندانهایشان خورد می کنیم و یا بینی شان را به زمین می سابیم . آری ما نسل سومی هستیم اما داریم کاری می کنیم کارستان . ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود برنشسته ای به دستان پرتوان ما اطمینان کن . شک نداشته باش که تا آخرین قطره ی خونمان ایستاده ایم برای  کوری چشم دشمنان . کور کردن چشم فتنه ی هشتاد و هشت تنها یک ذره از قدرت ما بود . ما خود را برای بالاتر از اینها آماده کرده ایم . نبرد ما نه با یک شیخ بیسواد و یک مهندس متوهم که بلکه با صهیونیسم بین المللی است …ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است / ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود .

برخی ها خیال می کنند ما اعتیاد به نت پیدا کرده ایم . هه ، زهی  خیال باطل .  جریان  اما از این قرار است که ما وابسته ی  نبردیم و سایبر را یافته ایم  جایی برای نبرد . آری یک جنگ تمام عیار . نبرد اراده ها . باورمان این است که این جنگ ما را عاشق خود کرده است و جبهه  ما را لایق خود کرده است . کمی دست از پا خطا کنیم اخراج خواهیم شد از این نبرد مقدس!  پس هر گاه پازوکی دل  از خاک فکه برکند ما هم دل از سرزمین نبردمان ،  سایبرستان خواهیم کند .
کسی چه میداند شاید سالها بعد راهیان نور آمدند به جنوب مجازستان برای بازدید از مناطق جنگی !

آری ای شهید ، قسم به دلم که اینجا  را مقدس خواهیم کرد و خاک سرد اینجا را می کنیم شعبه ای  از خاک فکه . آری  دیر نیست زمانی که صبحگاه اینجا را سرشار از بوی خوش یاس کنیم و پر کنیم آوازه ی عباس را در اینجا . باورمان این است که  عشق در یک قدمیست و ای شهید ما برآنیم تا قدمگاهی بسازیم برای یار در سرزمین  مجازی دلدگان  نگار!
اینجا بر در و دیوار سنگرمان همچون در و دیوار دلمان عکس روی یار را ، این ماه دلآرام را ، این میثم تمار را ، این عباس نگه دار را ، این دلبر و دلدار را ، ای زاده ی زهراء را ، ای نقش رخ یار را ، این عشق علمدار را ، این بوی خوش یاس را ، این پیرو عباس را ، این نایب روح الله را نصب کرده ایم و تمام بود و نبود ما فدای  یک لبخند زیبای خامنه ای است و تمنای بی امان  دلمان دیدار روی ماه سید علی است . جانشین امامان است این مقتدایمان  و مگر کسی هست که شک داشته باشد  به حضور خود  یار در این سنگر های دلدادگان نگار
آری مهدی در این سنگر ها می آید … شک نکن
!


_____________________________________________________

۱– این دو روزی که دسترسی به سنگر نداشتم برام سخت گذشت . ابتدا فکر می کردم چون هشت ماه هست که عادت کردم به هر روز نوشتن این احساس رو می کنم اما از اونجایی که  همزمان شده بود این دو روز  با چاپ اولین مطلبم در یک هفته نامه پرتیراژ فهمیدم که قصه چیز دیگری است … آری خلوص و صفای بچه های حزب الله  و لذت در کنار آنها بودن را هیچ کجای  دیگر نمی توان یافت …. الهی لذتم مدام کن …

۲- بعد از نماز ظهر یکی از رفقای قدیمی  از طرف دانشگاه تماس  گرفت که اگر پایه ای ردیف کنم برای عید امسال اردوی جهادی رو .
در عرض چند ثانیه سفر کردم به دو سال قبل و خاطره ی خوش آخرین اردوی جهادی . با بچه های مسجد بودیم و بدون هماهنگی با هیچ جایی رفته بودیم . اساسا شش هفت  سالی  می شد که به اسم گذراندن تعطیلات عید ،  رفقایی که هر کدوم یه جایی تحصیل می کردند  دور هم  توی مسجد  جمع می شدیم و برنامه ریزی سه چهار روزه می کردیم ،  دنگی حساب می کردیم مخارج رو و می زدیم به دل کوه .  هم تفریح و درکنار هم بودن و خوشگذرانی بود و هم کمک رسانی به صاحبان اصلی انقلاب . بدون اغراق خوشترین لحظات رو تجربه می کردم … چندتایی عکس بیشتر برام یادگار نمونده ….

از سرسبزی روستای آبیدسره در ۸۰ کیلومتری شمال دزفول  ( اینــــجا )

یا عصرها که   فوتبال بازی کردن با فوتبالیست های حرفه ای روستا به راه بود. جدای از شوخی حسابی وارد بودن و به دل ما موند یک بار پیروز شدن !   ( ایـــنجا )

و همچنین   گعده ی های شبانه با برو بچه های روستایی و اینکه هر شب راجع به یه موضوعی براشون حرف می زدیم و خدا شاهد هست که چقدر لذت می برد آدم از بی تکلف بودن این بندگان . آتیش روشن کردن با من بود و سیب زمینی آوردن برای گذاشتن تو آتیش با برو بچه های روستا . یک ساعتی حرف می زدیم اول ده دوازده  نفر  بیشتر نبودن اما بعد از یه ربع می دیدی که پدر بزرگ ومادربزرگ ها هم پیداشون می شد و با کمال تواضع می نشستند پای صحبت یه نفر که هم سن نوه ی اونهاست   ( اینـــجا و  اینــــجا ) .

البته اینها برنامه ی عصر و شب بود و صبح فقط خدمت رسانی و بهتره بگم خودسازی. شاید در این روزگار بهترین روش خودسازی همین اردوهای جهادی باشه . یعنی انسان به یه جایی سفرکنه که حتی موبایلش هم آنتن نده و خودش باشه و خودش …
القصه ، همه ی اینها رو گفتم که بگم اگر دوباره قسمت بشه قطعا اینبار شور و شوق بیشتری دارم ! چرا ؟
خوب معلوم هست … چون گزارشگر اختصاصی حزب الله هم خواهم بود و عکاسی و وقایع این سفر که کم هم نخواهد بود روبه راه هست … ایول الله