وکیلانه » خاطرات رهبر
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها خاطرات رهبر

کسی که به استقبال رهبر نیامده بود

اسفند ۲۵ام, ۱۳۹۳ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

از مردی که دور میدان ایستاده است مسیر را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرسم. می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «همین‌جا وایسا. با هم سوار می‌شیم ولی من زودتر پیاده می‌شم… راستی چه خبره، عروسیه؟!»

ـ رهبر اومده دیگه، دیدار داشت الان.
ـ مگه دیروز نیومده بود؟!
ـ چرا، حالا هر روز با یه قشری دیدار داره، الان با معلم‌ها دیدار کرد.
ـ آهان!
اسمش سعید است. بعد از ۱۸ سال نگهبانی در شرکت پتروشیمی قراردادش را تمدید نکرده‌اند و الان سه سال است که بیکار است. می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «هر کاری کردم، به هرکسی که می‌شد نامه نوشتم اما فایده نداشت. راحت انداختنم بیرون.» 
سفره‌ی دل آقا سعید همان کنار میدان بازرگانی باز می‌شود و از مشکلاتش می‌گوید. از اینکه بچه‌اش دانشگاه پیام نور قبول شده‌است و نمی‌تواند خرجش را بدهد، از آن یکی بچه‌اش که می‌خواهد مدرسه را به شهر بیاید اما خرج رفت‌وآمدش را ندارد. به اینجا که می‌رسد بغض می‌کند. از من دور می‌شود و می‌بینم که چند متر آن‌طرف‌تر، در پیاده‌رو دارد اشکش را پاک می‌کند. وقتی برمی‌گردد از او معذرت‌خواهی می‌کنم، لبخند می‌زند و دوباره با هم حرف می‌زنیم اما این‌بار درباره‌ی سفر رهبری.
ـ استقبال اومدی؟
ـ نه!
ـ چرا؟
ـ چه فایده‌ای برای من دارد!
راستش بدجنسی‌ام گل می‌کند و خوشحال می‌شوم. بالاخره یکی را گیر آورده‌ام که استقبال نیامده است! آن‌قدر حرف می‌زنیم تا ماشین گیرمان می‌آید و سوار می‌شویم. او جلو می‌نشیند و من عقب. وقتی می‌خواهد پیاده شود یک دوهزار تومانی می‌گذارد روی داشبورد و سریع دور می‌شود. قبل از رفتن به راننده می‌گوید: «ایشون رو هم حساب کن، مهمانمان است!»
جا خورده‌ام؛ با آن همه مشکلاتی که گفت انتظار این کار را نداشتم. از گیجی در می‌آیم و سریع پیاده می‌شوم، پول را بر می‌دارم و با زحمت در جیبش می‌گذارم. این هم از کسی که به استقبال رهبری نیامده بود!

ص۶۸، ماهبندان؛ (حاشیه های سفر راهبر به خراسان). محمدرضا شهبازی

شهدای گمنام سنی

فروردین ۲۹ام, ۱۳۹۲ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۲ دیدگاه »

بیش از پنج‌دقیقه کنار ضریح شهدای گمنام می‌ایستند. بعد یکی از سرداران سپاه سیستان  و بلوچستان توضیح می‌دهد راجع به مقبره و شهدای استان.  آقا ناگهان حرف او را قطع می‌کند:
– کاری کنید که برادران اهل سنت هم به زیارت این مقبره بیایند. کسی چه می‌داند، شاید از این پنج شهید گمنام یکی اهل سنت باشد. به حساب آمار اصلاً بعید نیست. ..
من اصلاً به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب است. برای من که خیلی عجیب است. خاصه در اینجا که هیچ‌کسی به جز ما سه – چهار نفر دورِ ره‌بر نیستیم و هیچ مصلحت رسانه‌ای هم حکم نمی‌کند به گفتن این مطلب. یعنی حقیقتی است در این نصیحت…

داستان سیستان. رضا امیرخانی. ص ۹۸