وکیلانه » دختر شهید
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها دختر شهید

رونوشت به آقای رئیس جمهور؛ باراک اوباما

دی ۳۰ام, ۱۳۹۰ دسته انقلاب اسلامی, ره‌بر حکیم انقلاب | ۱۵ دیدگاه »

گیرم پدر یک آدم فرضیست، باشد     تا کی فشار خون مادر بیست باشد؟
توی کتابم هر چه بابا آب می داد     مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم     از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم
یک بار هم از گیرودار قاب رد شو     از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش   یا یک بغل برگرد تنها جای من باش
ای دست هایت آرزوی دست هایم      ناز و ادایم مانده روی دستهایم
+

مطالب مرتبط :
مشکل اصلی اسرائیل “مادر شهید مصطفی احمدی” است
  شکوفه‌هایی که امسال بابا ندارند…
ما پدر داریم! / و دختر شهید / و داغدارترین (نم نمک)
تصاویر بسیار جالب از لحظه‌ی دریافت هدیه‌ی کریسمسِ آقای “اوباما” توسط یک نوجوان

شکوفه‌هایی که امسال بابا ندارند…

مهر ۱ام, ۱۳۹۰ دسته جنگ و جبهه, سبك زندگي اميرعلي | ۳۸ دیدگاه »

زهرای ما امسال کلاس اولی‌ ست. یک‌ماهی می‌شود که شکوفه بودن‌ش حال و هوای همه‌ی ما را عوض کرده و درگیر فضای روحی‌ش هستیم. از خریدن لوازم التحریر گرفته که هر کدام از لوازم‌ش قصه‌ایی جدا دارد تا دوختن روپوش قشنگ‌ و کفش‌های زیبای سفید‌ و کیف صورتی‌ش. سه ‌شنبه که فردای‌ش جشن شکوفه‌ها بود، راس ساعت ۱۰ شب به اجبار چراغ‌ها و تلوزیون و همه چیز را خاموش کرد که برویم بخوابیم نکند فردا خواب بمانیم. صبح علی الطلوع هم بیدار شده بود، روپوش بنفش قشنگ‌ش را پوشیده بود، مقنعه‌ی سفید‌ش با آن گل زیبای گلبه‌ایی که گوشه‌اش جا خوش کرده بود را سرش کرد و قبل از اینکه وارد اتاق بشود از پشت در ِ اتاقِ خودش داد زد: “تو رو خدا وقتی اومدم نخوریدم!“.
الحق هم که خوب هشداری داده بود. وقتی وارد اتاق شد آنقدر ناز و خواستنی شده بود که آدم از دیدن‌ش سیر نمی‌شد. به جرات می‌توانم بگویم بهترین لحظه‌ی زندگی یک پدر و مادر، دیدن دخترشان در چنین پوششی و در چنین صبحی است.

وقتی زهرا خانوم را به مدرسه رسانیدم، از دیدن چهره‌ی دیگران هم می‌شد قشنگ چنین لذتی را فهمید که چقدر همه خوشحال‌‌ که چه عرض کنم مافوق خوشحال‌ند. مادر‌ش و مادر‌م پیش زهرا خانوم ماندند.

در مسیر مدرسه‌ تا دفتر کارم داشتم خدا را شکر می‌کردم بابت چنین نعمتی که ناخودآگاه به ذهنم رسید، این روزهای اول مهر و شاید حتی همین جشن کلاس اولی‌ها، چه شکوفه‌هایی که به مدرسه می‌روند و بابا ندارند…

در ذهنم مرور می‌کردم، دختر شهید رضایی نژاد، دختر شهید محمد جعفرخانی، یا شاید پسر‌ شهید عباس عاصمی یا شهید حسین پور؛یا شهید مجتبی بابایی نژاد، یا شاید…‌؛  اینهمه پاسدارای که امسال برای مقابله با پژاک آسمانی شدند.

در فکر همین شکوفه‌های بی بابا بودم و اینکه اگر چه صدا و سیمای ما نهایت کم‌لطفی را در حق این شهدا انجام داد اما مهم نیست، خانواده‌های شهدا در ذهن مردم عزیز بوده و هستند و خواهند بود.

داشتم فکر می‌کردم سال گذشته همین موقع‌ها بود که در مراسم رژه‌ی نیروهای مسلح در مهاباد، بمب گذاری شد و آنجا هم چقدر شکوفه که بی بابا شدند و سال قبل از آن هم ترورهای ناجوانمردانه‌ی دانشمندان و سال‌ قبل از آن جنایت‌های “ریگی” و همینطور سال‌های قبل. و به طور کلی در این سی و اندی سال چقدر شکوفه که بی‌بابا شد و چقدر انسان‌های بی‌گناه که تا آخر عمر داغدار شدند.
بعد تعجبم گرفت! از کسانی که با وجود این‌همه واقعیت، هنوز ادعا می‌کنند جمهوری اسلامی توهم توطئه دارد و به دروغ دشمن‌سازی می‌کند! به نظر شما این‌گونه افراد  واقعیت‌های جامعه‌ی ما را نمی‌بینند یا نمی‌خواهند ببینند؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبعدازنوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  تصویر اول این پست، عکسی از اپیزود سوم فیلم “خداحافظ رفیق”، به نام “گل شیشه‌ایی” (+) است. کاری فوق العاده لطیف و تاثیرگذار با یک موسیقی عالی (+)