وکیلانه » رجب
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها رجب

آری می شنوم

تیر ۱۳ام, ۱۳۹۰ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »

دوشنبه/ عبدالله :
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::
بنده ی من پر پرواز می خواهی؟
نگاه کن
بار دلت را سبک می کنم در رجب الخیر
تو را آزاد می کنم در شعبان المعظم
آن چه با روح و جانت همسو نیست باری است بر شانه های ضعیفت.
برای لحظه های شعبان صدقه بده
یاری کن رسولم را با روزه داری ات.
هنوز هم ایستاده ای؟
اندکی تا پرواز مانده است…

در فراق رجب الخیر

تیر ۱۱ام, ۱۳۹۰ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »

شنبه/ عبدالله :
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::
می روی ای ماه خوب خدا
اگر بشارت آمدن شعبان المعظم نبود
ما را قرار وداع نبود
یک ماه در آسمان را گشودی تا بندگان با امید تو را بخوانند
یک ماه ذکر “یا من ارجوه لکل خیر
ای خدای بنده نواز
کوچکی ام راببین. توشه ام خالی است و در فراق رجب الخیر اشکم جاری.
بیا امضا بزن برگه ام را.
می خواهم میهمان رسول مهربانت (ص) شوم.

می خواهم چو سلمان موحد باشم

تیر ۲ام, ۱۳۹۰ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »

پنج‌شنبه/ عبدالله :
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::
شب های ماه رجب المرجب نمازی زیبا دارد.
قامت نماز: سه بار توحید؛سه بار برائت از کافران
سلام و دستانی که رو به آسمان اند:‌ له الملک و له الحمد
همه ذکر توحید است و اما نامش سلمان…
هم او که موحد بود و مسلم
در عطش یافتن حق سوخت و نگارش را دید
و ما هنوز
نسوخته ایم که نگار را ندیده ایم

سلمان !
ما از نسل توایم

دعا کن نگارمان را ببینیم

افشاگری از پارتی بازی در اعتکاف

خرداد ۲۶ام, ۱۳۹۰ دسته سبك زندگي اميرعلي, وقایع اتفاقیه | ۲۴ دیدگاه »

 

به نام خدای زهراء

# ساعت حدود یک و سی دقیقه بعد از نیمه شب، و من اینجا خسته ، با قلبی شکسته، نشسته‌ام به درد و دل با این کی‌بورد. قبل از این داشتم اتاقم را مرتب می‌کردم. حدود یک ساعتی طول کشید تا اوضاع ردیف شد. و هنگامی که همه چیز مرتب شد، آن گوشه‌ی اتاق سجاده‌ام را پهن کردم، با عطر گل‌یخ مخلوط شده با هوگو آنرا معطر نمودم ولی اکنون بغض گلویم را گرفته و نم نم اشک، نزدیک است آسمان ابری چشمان را خیس کند. احساس مسافری را دارم که درست در آخرین دقایق از پرواز جا مانده و درد اینجاست که بلاشک هر که از این پرواز جابماند، مشکل از خودش است، یک کاری کرده که توفیق از او سلب شده و من اکنون همان سلب توفیق شده ام …  خدا برای هیچ کس نیاورد

# عاشق‌ها خوب می‌فهمند چه می‌گویم، برای عاشق هیچ لحظه‌‌ای بهتر از لحظه‌ی خلوت با معشوق نیست و اعتکاف، خلوتی است در انس برای به آغوش کشیدن خدا ، اما چگونه اغیار را در این می‌کده راه دهند. من ِ‌جامانده، من ِ‌ بی‌توفیق لابد یک خبطی کرده‌ام که از بوسه و بغل خدا، بی‌نصیب‌م. وقتی بنا باشد یک مهمانی بزرگ برگزار شود، میزبان معمولاً مدتی قبل‌تر یک مهمانی کوچک‌ با خودمانی‌ها می‌گیرد، و اعتکاف ؛ همان رمضان کوچک است که تا چند ساعت دیگر آغاز می‌شود. میهمانی دردانه‌های خدا. من و شاید تویی که این خطوط را می‌خوانی،‌ پشت در جامانده‌ایم ….

# اما نه! مگر اعتکاف فقط برای معتکفین است ؟‌ نه؛  از کرم کریم به دور است که میهمانی برگزار کند و ولو شده ته مانده‌ای از غذاها را به مساکین درب خانه‌ ندهد. درست است، لباس تقوایمان آنقدر فاخر نبود که درون خانه شویم، اما خدایا، یا ارحم راحمین ، من که خوب می‌دانم، آنهایی که هم داخل خانه شده‌‌اند که خودشان لباس را جور نکرده‌اند، تو به آنها بخشیدی…
خدایا؛ تو هم پارتی بازی؟‌
من که خوب می‌دانم داری پارتی بازی می‌کنی، و می‌دانم منشاء این پارتی‌بازی ها هم کجاست. بگم؟ بگم؟

اینها را که به درون خانه‌ برده‌ای برای در آغوش کشیدن، لابد در فاطمیه‌ خودی نشان داده‌اند ….
دیدی؟ دیدی درست زدم وسط خال. حالا که اینجور شد، این تو، این من و سجاده‌ام و این ایام البیض، به درون که راهی ندارم، همین پشت در؛ ببین چه کولی بازی راه می‌اندازم ….

صفحه 1 از 212