وکیلانه » شهید
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها شهید

بسیجی فرصت طلب

آوریل 27th, 2011 دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | 1 دیدگاه »


داشت صبح مي‌شد. از ديشب كه عمليات شده بود و خاكريز را گرفته بوديم، با دوستم سنگر درست مي‌كرديم. بسيجي نوجواني آمد و گفت: «اخوي من تا حالا نگهباني مي‌دادم، مي‌شه توي سنگر شما نماز بخونم؟» به دوستم آرام گفتم: «ببين، از اين آدم‌هاي فرصت‌طلبه. مي‌خواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت: «خواهش مي‌كنم بفرماييد.» از سنگر آمديم بيرون و رفتيم وضو بگيريم. صداي سوت… خمپاره… سنگر… بسيجي نوجوان…
دوستم مي‌گفت: «هم خيلي فرصت‌طلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»

این نوشته تیتر ندارد، عمل دارد!

آوریل 24th, 2011 دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

آماده می شدیم برای تمرین. ابراهیم هم آمد.
یکی از بچه ها بی مقدمه گفت” ابرام جون تیپ وهیکلت خیلی جالب شده! تو که راه می اومدی دو تا دختر پشت سرت بودند. مرتب داشتند از تو حرف می زدند. شلوار و پیراهن شیک که پوشیدی، ساک ورزشی هم که دست گرفتی. کاملا مشخصه که ورزشکاری!”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
جلسه بعد ابراهیم را که دیدم خند ه ام گرفت. پیراهن بلند پوشیده بود و شلوار گشاد! به جای ساک ورزشی لباس ها را ریخته بود داخل کیسه پلاستیکی!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
بچه ها می گفتند ” بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی! ما باشگاه میایم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم. بعد هم لباس تنگ بپوشیم
. اما تو با این هیکل قشنگ و رو فرم، آخه این چه لباسهاییه که می پوشی!”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
می گفت” اگر برای ورزش برای خدا بود می شه عبادت. اما اگه به هر نیت دیگه ای  باشه ضرر می کنین..”

منبع:
پیام آزادی، گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، سلام بر ابراهیم

برای دیدن تصاویری از ایشان اینجا کلیک کنید

صیاد دلها

مارس 14th, 2011 دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

فروردین هفتاد و هشت
علی سرما خورده بود و مانده بود توی خانه.
تا روز هفتم عید مریض بود.دیگر داشتم ناامید می شدم. به ش گفتم”حاج آقا،
تعطیلات تموم شد، شما هم که خوب نشدی.”
گفت” فردا می ریم مسافرت.”
همان شب مرخصی گرفت  و برنامه ی مسافرت را ریخت. کجا؟جنوب، مناطق جنگی.
دادم درآمد. گفتم” حاج آقا، با زهم جنگ؟ شما از جنگ خسته نمی شید.”
با دل خوری نگاهم کرد. گفت: این طوری نگو. من بهترین خاطرات رو از اون روزها دارم.”
گفتم” بریم جنوب، من جنازه ی  شهدا رو می بینم ناراحت می شم. نمی تونم
تحمل کنم. می خواستم چند روز بریم مسافرت.”
چشم هایش خیس بودند. گفت” چه روزهایی بود. چه خاطره هایی. چه قدر به خدا
نزدیک تر بودیم. آن روزها مثل حالا نبود که.”
یک قطره اشک دوید روی صورتش. دیگر حرفی نزدم.

منبع:
خدا می خواست زنده بمانی، کتاب علی صیاد شیرازی

ما سپر بلای اوییم !

مارس 4th, 2011 دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

“مرگ بر بهشتی”!
اونقدر این شعار رو بلند جلوی دادگستری فریاد می زدند که بهشتی به راحتی می شنید.
رو کرد به بهشتی که:
چرا امام ساکته؟ ای کاش جواب این توهین ها رو می دا د.
بهشتی گفت:
برادر! قرار نیست در مشکلات از امام هزینه کنیم، ما سپر بلای اوییم؛ نه او سپر ما

منبع :
صد دقیقه تا بهشت

صفحه 1 از 212