وکیلانه » شهید همت
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها شهید همت

نماز اول وقت

مارس 14th, 2012 دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | 2 دیدگاه »

سر تا پاش خاکی بود و چشماش سرخ شده بود از سوز سرما. دو ماه بود ندیده بودمش. از چهره اش معلوم بود خیلی حالش ناجوره اما رفت و وضو گرفت تا نماز بخونه گفتم: شما حالت خوب نیست لااقل یه دوش بگیر، یه غذایی بخور، بعد نماز بخون سر سجاده ایستاد نگاهی بهم کرد و گفت: من خودم رو با عجله رسوندم خونه تا نماز اول وقت بخونم کنارش ایستادم حس می کردم هر لحظه ممکنه بیفته زمین تا آخر نماز ایستادم تا اگه خواست بیفته بگیرمش حتی تو اون شرایط سخت هم حاضر نشد نماز اول وقتش ترک بشه

راوی: همسر شهید محمد ابراهیم همت
منبع: یادگاران ” کتاب همت ” ، صفحه ۵۶

دائم الوضو

مه 9th, 2011 دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

حاجی دائم الذکر بود و با وضو. در جلسه و غیر جلسه، زیر لب آرام آرام ذکر خدا می گفت و به یاد او بود.
معتقد بود با وضو و طهارت، کارها نورانیت پیدا می کند و بهتر پیش می رود.
کم کم بچه ها هم ازش یاد گرفته بودند؛ دائم الذکر و با وضو بودن را.
اصلا همین کارهاش بود که باعث شد تا بچه های اطلاعات و عملیات، مثل پروانه دورش بگردند.
به روایت سرهنگ اسماعیل زاده
از سردار شهید علی هاشمی

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
همیشه باوضو باش تا خدا عمرت را زیاد کند. و اگر توانستی در طول شبانه روز با وضو باشی، این کار را بکن؛ زیرا اگر با وضو بمیری، شهید محسوب می شوی.

الامالی شیخ مفید( انتشارات کنگره شیخ مفید،قم) ج1، ص60

سید پابرهنه (2)

آوریل 14th, 2011 دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

حاج همت که توی ورودی سنگر ایستاد، همه ی نگاه ها به سمتش چرخید. خسته به نظر می رسید. خاک و اشک روی گونه هایش به هم آمیخته بود. فرصتی برای استراحت نداشت؛ همان طور که ایستاده بود رو کرد به حاج قاسم و گفت” حاجی یه دسته نیرو می خوام . . .
تا چند روز پیش، حاج همت یک لشکر نیرو را هدایت می کرد؛ اما حالا آن قدر تنها شده بود که . . .
حاج قاسم به سید اشاره کرد و گفت” همراه حاجی برود به مقر یکی از گردان های لشکر ثار الله که تو ی جزیره ی مجنون بود و هرچند تا نیرو می خواهد به او بدهد.
حاجی از همه خداحافظی کرد و رفت به طرف موتورش. سید هم با پای برهنه دنبالش راه افتاد تا به موتور برسد. موتور را روشن کرد و سید، پا برهنه پشت سرش نشست و حرکت کردند.
هنوز چند دقیقه از حرکت شان نگذشته بود که . . .

همت، همت بود . همین !

مارس 6th, 2011 دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

اول:

کار به توهین و بد وبیراه گفتن کشیده بود. حاجی خونسرد نشسته بود و بحث می کرد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. نیم خیز شدم که ورامینی دستم را کشید و مجبورم کرد بنشینم.
*
خودمان بودیم توی چادر و حاجی که توی خودش بود. داشتم فکر می کردم الان است که دستور اخراج آن ها را از لشکر بدهد. بلند شد و از چادر رفت بیرون.
*
دو رکعت نماز خواند. آمد کنارمان نشست و کارهای لشکر را پیش کشید. مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده بود

دوم:
چشم از آسمان نمی گرفت. یک ریز اشک می ریخت. طاقتم طاق شد.
– چی شده حاجی؟
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهمیدم. ولی بعد چرا.
آسمان داشت بچه ها را همراهی می کرد. وقتی می رسیدند به دشت، ماه می رفت پشت ابرها. وقتی می خواستند از رودخانه  رد شوند و نور می خواستند،  بیرون می آمد
*
پشت بی سیم گفت: ” متوجه ماه هم باشین.”
پنج دقیقه بعد صدای گریه فرمانده ها از پشت بی سیم می آمد.

سوم :
اولین دوره نمایندگی مجلس داشت شروع می شد. به ش گفتم” خودت رو آماده کن مردم می خواهندت.”

قبلا هم به ش گفته بودم. جوابی نمی داد. آن روز گفت” نمی تونم. خداحافظی شب عملیات بچه ها رو با هیچی نمی تونم عوض کنم.”

منبع:

روایت فتح، یادگاران، کتاب همت

صفحه 1 از 212