وکیلانه » عملیات
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها عملیات

ذکر تیربارچی

خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۰ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

.
شبِ عملیـات بـود
حـاج اسمـاعیـل حقّگو ، بـه علـی مسـگری گفـت
بـرو ببیـن تیـربارچـی چــه ذکـری میگــه کـه اینطــور استــوار جلــوی تیــر و تـرکـش ایستــاده
و اصـلا” تــرسـی بــه دلـش راه نمیــده
نـزدیکِ تیــر بـارچی شـد و دیــد داره بـا خـودش زمـزمه میـکنه :
دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،…(آهنگ پلنگ صورتی)
معلـوم بـود ایـن آدم قبـلا ذکـرشو گفتـه کـه در مقـابـل دشمـن ایـن گونــه شـادمـانه ، مـرگ رو بـه بـازی گرفتــه

سید پابرهنه

فروردین ۲۳ام, ۱۳۹۰ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۴ دیدگاه »

علملیات در فاطمیه
چند روحانی و از جمله سید برهان آمده بودند منطقه. قبل از شروع عملیات ام الحسنین علیها سلام بود که سید حمید را دیدم و گفتم” سید! اسم عملیات ام الحسنین علیها سلام است و ایام فاطمیه هم هست . . .
می خواستم عکس العملش را ببینم که قبل از ادامه ی حرفم گفت” باید برم سید برهان رو بیارم تا برام روضه ی حضرت زهرا بخونه.”
روضه که شروع شد، سید حمید دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. زد زیر گریه و . . .

عملیات با پای برهنه
در چند عملیاتی که با هم بودیم، ندیدم کفش بپوشد. موقع عملیات که می شد، کفش هایش را در می آورد و با پای برهنه می رفت عملیات. علتش را که می پرسیدیم، می گفت” با پای برهنه راحت ترم.”
توی عملیات بیت المقدس وقتی بچه ها دشمن را از جفیر عقب راندند، سید با پای برهنه رفت روی جاده و ایستاد به نماز. . .

علت پابرهنگی !
طبق معمول توی عملیات کفش هایش را در آورده بود و با پای برهنه توی منطقه راه می رفت.
ازش پرسیدم” چرا با پای برهنه راه می ری سید . . . ؟”
گفت” برای پس گرفتن این زمین خون داده شده. این زمین احترام داره و خون بچه ها روش ریخته شده، آدم باید با پای برهنه روش راه بره.”

جده‌ام زهرا گفته بیا
اواسط عملات خیبر بود که مجددا سید را دیدم.
طبق معمول پا برهنه بود و با بچه های لشکر ثار الله آمده بود تا در عملیات شرکت کند.
گفتم” آقا سید . . . این جا ها؟
گفت” جده ام زهرا به م گفته بیام این جا.”
بادگیر تنش بود و چفیه اش را هم پیچیده بود دور گردنش.
این حرف را که زد اشک از چشم هر دو نفرمان سرازیر شد.
همدیگر را بغل کردیم و سیر گریه کردیم . . .

مثل همت صورت نداشت
دود غلیظی همه جا را فراگرفت و موج انفجار برای چند لحظه گیجم کرد.
از وسط گرد و غبار و دود بیرون آمدم وبی توجه به این که با چه کسانی بودم،چند قدم جلوتر رفتم.
متوجه موتور جلو جاده شدم،رفتم جلوتر و دیدم دو جنازه روی زمین افتاده.
بر اثر موج انفجار حواسم درست کار نمی کرد.با خودم گفتم این دو نفر کی این جا افتاده اند که من از صبح تا حالا ندیدم شان،و از موتور پیاده شدم و به طرفشان می رفتم.
اولین شهید را که برگرداندم،تمام بدنش سالم بودففقط صورت نداشت.
حاج همت بود.
یک مرتبه همه چیز یادم آمد.رفتم سراغ جنازه دوم.لباس سبزش ترسم را بیش تر کرد.
خودش بود،سید.او هم مثل حاج همت صورت نداشت.

منبع:
مؤسسسه فرهنگی هنری پلاک، سید پابرهنه ، روایاتی از زندگانی سردار شهید حمید میر افضلی

همت، همت بود . همین !

اسفند ۱۵ام, ۱۳۸۹ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

اول:

کار به توهین و بد وبیراه گفتن کشیده بود. حاجی خونسرد نشسته بود و بحث می کرد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. نیم خیز شدم که ورامینی دستم را کشید و مجبورم کرد بنشینم.
*
خودمان بودیم توی چادر و حاجی که توی خودش بود. داشتم فکر می کردم الان است که دستور اخراج آن ها را از لشکر بدهد. بلند شد و از چادر رفت بیرون.
*
دو رکعت نماز خواند. آمد کنارمان نشست و کارهای لشکر را پیش کشید. مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده بود

دوم:
چشم از آسمان نمی گرفت. یک ریز اشک می ریخت. طاقتم طاق شد.
– چی شده حاجی؟
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهمیدم. ولی بعد چرا.
آسمان داشت بچه ها را همراهی می کرد. وقتی می رسیدند به دشت، ماه می رفت پشت ابرها. وقتی می خواستند از رودخانه  رد شوند و نور می خواستند،  بیرون می آمد
*
پشت بی سیم گفت: ” متوجه ماه هم باشین.”
پنج دقیقه بعد صدای گریه فرمانده ها از پشت بی سیم می آمد.

سوم :
اولین دوره نمایندگی مجلس داشت شروع می شد. به ش گفتم” خودت رو آماده کن مردم می خواهندت.”

قبلا هم به ش گفته بودم. جوابی نمی داد. آن روز گفت” نمی تونم. خداحافظی شب عملیات بچه ها رو با هیچی نمی تونم عوض کنم.”

منبع:

روایت فتح، یادگاران، کتاب همت