وکیلانه » فکه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها فکه

پیدا کردم این همون بلدوزره!

فروردین ۴ام, ۱۳۹۰ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

تازه در برون مرزی شلمچه در خاک عراق مستقر شده بودیم. هر روز یک تیم از
بچه ها به سرپرستی مجید داخل خاک عراق می رفتند. برای این که عراقی ها
حساسیت نداشته باشند قرار شد نگوییم از بچه های جنگ هستیم.
دست مجید از زمان جنگ مجروح شده بود.ولی وقتی عراقی ها علت را ازش می
پرسیدند می گفت” دستم را سگ گاز گرفته!”
^^^^^^
هر وقت از تفحص بر می گشتیم فقمقمه من خالی بود اما قمقمه مجید پر بود.
لب به آب نمی زد.
^^^^^^

نزدیک ظهر روی یک تپه کوچک توی فکه نشسته بودیم.حالت مجید خیلی عجیب بود
و با تعجب به اطراف نگاه می کرد. یک دفعه بلند شد و گفت” پیدا کردم این
همون بلدوزره!”
بعد هم سریع رفت سمت آن. انگار کاملا این جا را می شناخت. بلدوزر،
خاکریز، سیم خاردار.
خاک ها را کمی کنار زد. پیکر دو شهید گمنام در کنار سیم خاردار نمایان شد.
مجید قمقمه آب را برداشت. آب روی صورت شهدا می ریخت و گریه می گرد.
می گفت” بچه ها ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم . . .
مجید روضه خوان شده بود . . .
^^^^^^

چند سال بعد مجید- فرمانده تفحص لشکر محمد رسول الله- در فکه، شد شهید مجید پازوکی

منبع:
نشر امینان، ۷۲ روایت از شهدای گمنام و جاوید الاثر؛، گروه فرهنگی
شهید ابراهیم هادی،.

چادر شخصی ها و لباس شخصی ها مظلومترین یاوران حسین

آبان ۲۷ام, ۱۳۸۹ دسته دسته‌بندی نشده | ۱۲۳ دیدگاه »

به نام خدای زهرا

۶ روز تا غدیر

این دلنوشت ، غروب دیروز در فتح المبین نوشته شد



صبح عرفه ، فکه بودم ، و عصر عرفه دعای حسین زهرا را دقیقا روبروی بین الحرمین در نزدیکترین نقطه ی ایران به کرب و بلا ، شرهانی خواندم . شرهانی و ما ادراک ما شرهانی …
شرهانی جایی که از شر نفس به آسانی می توان رها شد !
و امروز عصر عید قربان برای اینکه نکشد مرا دلتنگی سوار بر نسیم سی کیلومتر راه آمدم تا رسیدم به قطعه ای از کرب و بلا!
اگر دوکوهه قطعه ای از بهشت است اما  والله این قسمت از فتح المبین  قطعه ای از کرب و بلاست . برای من ناکام کربلا ندیده  اینجا کربلاست ، هیچ کم از بین الحرمین ندارد این ۱۰ دقیقه  راهی که بین خاکریز ها قدم می زنی . جاده ی آسمان است اینجا .  اوج افلاک اینجاست
از بین همین  خاکریز های عشق که می آمدم تا برسم به سنگری که از جنگ باقی مانده با گوش خودم شنیدم صدای دلم را  که فتوا صادر کرد به حکم عشق که خاک نه یکی از مطهرات که بلکه مطهرترین طاهرات است!
آری این خاک ها پاک کننده ترین  ماده برای زشتی های روح است . این خاکها جلا دهنده افلاک رسان است . قدرت جاذبه اش مافوق تصور بشر است.  اندکی تامل کن  تا ببینی چگونه جوانی را از پایگاه هوایی تگزاس، می رسانند به عرش نشینی همچون عباس بابایی !
رشادت ها نشان داد در کربلای ۴ که به  او حج هدیه دادند . سال ۶۶ عباس راهی حج بود از درب هواپیما اما  با ساکی که بسته بود برای حج پایین آمد و گفت من چگونه حج بروم و خلیج کشورم  ناامن باشد! نرفت و تنها سه روز بعد درست عید قربان ۶۶ همین خاک ها او را به عرش رساندند تا کعبه بگردد به دورش. آری این خاک  ، همین خاک ها افلاک رسان است باور نداری ؟  یکبار سری بزن ….


اکنون رسیده ام به درب سنگر. می گویند این  حسینه  از زمان جنگ باقی مانده . آری مشخص است ،  بوی خون شهدا می دهد. سنگر نیست این ، گوشه ای از عرش خداست . تنفس کن تا استشمام کنی بوی گل یاس را ،  احساس حضور عباس را .
فرشتگان اذن ورود می گیرند برای آمدن  به اینجا.اینجا قطعه ای  از بهشت است . بوی بهشت می آید . بوی بهشت خدا بوی حسین است و بس …
آری  اینجا قطعه از قتلگاه است ، اینجا قطعه ای از کربلا وبلاست آن سو را بنگر ! تل زینبیه را ببین .  دلم می گوید  در کرب و بلا بالای گودی قتلگاه ، تلی هم هست که شاید نامش تل فاطمیه باشد !
و اینجا هم دارد اینگونه تپه ای . آری  ، آری و من خودم دیدم مادر شهیدی را که  دو هفته پیش روی همان تپه  مویه می کرد و می گفت : آسد حسین آخر کجای دنیا  رسم است که مادری دنبال پسرش بیایید . قدم خمیده شده بیا مادر بیا خودت را به من نشان بده ….
آری اینجا کربلا ست خون های ریخته شده در اینجا مقدسش کرده اند .  سر عبدالله را پایین همین سنگر از تنش جدا کردند . بوی خون گلویش می آید هنوز ، از قضا لبش هم تشنه بود .
آری یاوران خمینی همچون یاران حسین هستند. یاوران خامنه ای را اما قصه ی پر غصه ای است مظلومترین یاوران اسلام شده اند بسیجیان خامنه ای .  مظلوم ترین یاوران تاریخ .

بگذار حرف دلم را بزنم :
اگر بسیاری تمنای دلشان دیدن این سرزمین هاست ، اگر در عرفه ی خود برات فکه طلب می کنند اما دیرزمانی است تمنای دل من دیدن بلواری در سعادت آباد تهران است! آری سعادت آباد تهران! می خواهم سوار بر اتوبوس های انقلاب  ، راهیان نور امسال بجای طلاییه بروم قیطریه ،  بلوار کاوه ، مقتل شهدای بسیح !

آنجا که خون برادرم کبیری به دست اشقی ترین اشقیا  ریخته شد . آری همانجا که غرب زدگان غفلت آیاد لایی می کشند ؛ خون حسین کبیری ریخته شده و من می خواهم بروم زیارت کنم آنجا را .
بچه ها اگر پایه  باشند می رویم و مقدس می کنیم آنجا را . یادمان شهدای فتنه می سازیم . تا هر سال عید ملت بیایند و ببینید فرزندانشان ، فرزند نسل سومیشان چگونه بینی نفاق را به خاک مالیده اند . تا دنیا بداند  “شتر براندازی درب  خانه ی هر حکومتی می نشیدند الا نظامی که نگه دار آن عباس باشد !” و این حسین کبیری ها پرورش یافته ی مکتب عباس هستند .
و درست در همین شرق تهران وقتی که آقای جام زهر داشت  نامه نگاری می کرد ، وقتی که عده ای مال حرامی که در شکمشان رفته بود مانع دیدن حقایق  می شد ، وقتی عده ای مرعوب آب و رنگ غرب شده بودند وقتی عده ای میخواستند به آقای ما راه کار عبور از بحران  بدهند ، وقتی عده ای خواب ریاست می دیدند ، وقتی عده ای خود را صاحب انقلاب تصور کرده بودند ، وقتی عده ای بجای برادر شده بودند دکتر ! وقتی عده ای بوی دنیا به مشامشان رسیده بود . آری درست در همان زمان بیدار ترین یاوران حسین ، تربیت یافتگان عباس ، این بسیجیان خامنه ای پاره کردند امان نامه ها را  و آمدند در وسط میدان بر دار عشق تار و پود خون زدند .
و اگر چه حسین کبیری نقشه کشی ساختمان خوانده بود اما تخصصش در  برهم زدن نقشه ی منافقین بود و امان نامه ها را پاره کرد و آمد وسط میدان . درست میان قتلگاه . و همانجا بود که عده ای یزیدی  خون علی اکبر ما را ریختند .
آری ای سبزک های متوهم شما مردان یزید جویید ، نه خدا جو . بالاتر از این  ، شما خود شمر هستید  آری خود “خولی ” که تنها خط تولیدتان ۱۴۰۰ سال عقب افتاده! شما خیالات برتان داشته بود / گمان می کردید با فرانس ۲۴ و الجزیره و العربیه و بی بی سی و کوفت و زهر مار می توان به جنگ عباس آمد !

نه ، ای برادران تنی و ناتنی  پت و مت . ای پلنگ صورتی های تاریخ ! ای پیروان ابن زیاد ،ای گمراهان تاریخ شما و اربابان قلدرتان بدانید که اینجا نگهبانی از حریم حرمت خیمه های خامنه ای با ما بسیجیان عباسی  است .  یکبار اندیشه ی جلو آمدن تنها  به ذهنتان که رسید، با چشمان بابا قوری خود دیدید که با دستان قدر قدرت عباس چه بروزتان آوردیم . آثاری از شما حتی در سایبر هم باقی نگذاشتیم !آری تا ما بسیجیان خط خامنه ای هستیم شما هیچ غلطی نمی توانید بکنید !

این است قدرت عباس / علم در دست مجروح آسد علی است و ما پیروان عباس مقدس ترین حروف الفبایمان  ” خ ، ا ، م ، ن ، ه ، ا، ی .” است . و دور سید علی میگردیم تا نابودگر فتنه های شما باشیم . خانه هایتان را بر سرتان خراب می کنیم اگر یکبار دیگر سودای براندازی در سر بپرورانید . البته برادرانم با لباس شخصی و خواهرانم با چادر شخصی ! شما را به گونه ای به درک واصل کردند که عبرت تاریخ شوید . اینک کار ما نه با شما که با آقایان ساکت و احیانا بچه زرنگ هاست ! آقایان  باید جوابگوی بی بصیرتیشان باشند .
دیگر غروب شده و صدای اذان می آید تمام کنم این دلنوشت را و نمازی بخوانم در سنگری از عشق …. نه  !
صبر کن ، یک لحظه صبر کن … انگار صدایی می آید … آرام باش … آری صدایی از کرب و بلا می آید …
هل من ناصر ینصرنی ؟  هل من معین یعننی ؟
هل من ذابّ یذّب عن حرم رسولالله؟ هل من موحد یخافالله فینا؟ هل من مغیث یرجو الله باغاثتنا؟ هل من معین یرجو ما عندالله فی اعانتنا؟

لبیک یا حسین زهرا

___________________________________________________

* لباس های برادران و خواهرانم  شخصی هستند نه حتی مال بیت المال و آنرا شخصی به نام ام البنین با  تار رگ های غیرت عباس و پود غربت نخ های چادر خاکی بر دار درب سوخته می بافد !
حال تو ای طعنه زن دوباره به من بگو  لباس شخصی و به خواهرانم بگو چادر شخصی  تا ما لذت ببریم از این لفظ !
چرا که
: لباس شخصی را تو مپندار که مُدی است در میان مُدها و انسانی است در میان انسانها که لباس شخصی از آسمان آمده و تجسم تمام عیار شیعه ی منتظری است که به خروش آمده اما مطیع امر رهبرش است و فعلاً طوفان نمیکند و همچنان منتظر است…
که  چه زیبا فرمود حضرت عشق:{وَ نُرِیدُ اَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذیِنَ استَضعِفُوا فِی الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم ائمّه وَ نَجعَلَهُمُ الوارثِینَ}(قصص/۵)

آینده از آن حزب اللهی هاست

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++