وکیلانه » مجتبی خامنه ای
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها مجتبی خامنه ای

شهدای گمنام سنی

فروردین ۲۹ام, ۱۳۹۲ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۲ دیدگاه »

بیش از پنج‌دقیقه کنار ضریح شهدای گمنام می‌ایستند. بعد یکی از سرداران سپاه سیستان  و بلوچستان توضیح می‌دهد راجع به مقبره و شهدای استان.  آقا ناگهان حرف او را قطع می‌کند:
– کاری کنید که برادران اهل سنت هم به زیارت این مقبره بیایند. کسی چه می‌داند، شاید از این پنج شهید گمنام یکی اهل سنت باشد. به حساب آمار اصلاً بعید نیست. ..
من اصلاً به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب است. برای من که خیلی عجیب است. خاصه در اینجا که هیچ‌کسی به جز ما سه – چهار نفر دورِ ره‌بر نیستیم و هیچ مصلحت رسانه‌ای هم حکم نمی‌کند به گفتن این مطلب. یعنی حقیقتی است در این نصیحت…

داستان سیستان. رضا امیرخانی. ص ۹۸

محافظ ره‌بر

خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۳ دیدگاه »

آقا علی‌محمد دوازده سال است که محافظِ ره‌بر است.

اما خانه‌اش ته یک کوچه است به طول سیزده متر و عرض یک متر! یک خانه‌ی شصت متری اجاره ای در قره‌چک، و حالا برای مُحرم از جعفریان شعر می‌خواست.
توی همان خانه‌ی شصت متری هیات می‌اندازد و کلی عزادار را پذیرایی می‌کند. می‌گفت هر وقت خانه‌مان هیأت می‌اندازیم، خانه از زور گرما و فشار جمعیت، شبیه می‌شود به حمام‌های عمومی! نماینده‌های مجلس هرکدام یک محافظ دارند. محافظِ یکی از نماینده‌ها که من و محمد‌حسین می‌شناختیمش، همین چند ماهِ پیش اتومبیلی خریده بود که از قیمت خانه‌ی اجاره‌ای علی‌محمد گران‌تر بود! چه گونه دنیایی است این؟

داستان سیستان، ص۷۹؛ رضا امیرخانی

کف پا

اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

"به بیرونی خانه‌ی ره‌بر رفتیم. محل دیدار‌های خصوصی.‌ سال‌ها بود که واردِ اتاقی نشده بودم که فقط کفِ آن با موکت مفروش باشد. حتا در نمازخانه‌ی مدرسه‌ی علامه حلی که زمانی در آن درس می‌دادم، به برکتِ زورگیری‌های انجمن اولیا‌ و مربیان یکی دو تا قالیِ خرسک و فرشِ ماشینی انداخته بودند… احساس بامزه‌ای بود. همین که کفِ  پای آدم لختی کفِ اتاق را حس می‌کرد، اتفاق عجیبی بود. حالا می‌فهمم که وسطِ سنگ و خاکِ آن "طُور"، آن "فاخلع نعلیک" هم بی‌راه نیست.
بعضی وقت‌ها کفِ پا با آن چهار تا عصبِ زپرتی که فقط به درد قلقک دادن می‌خورند، چیزهایی را می‌بیند که کلِ شبکیه‌ی چشم با آن همه نوروساینسِ پیش رفته از دیدنش عاجز است."

داستان سیستان، ص۸؛ رضا امیرخانی
 

عرق شرم بر پیشانی ره‌بر انقلاب

اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۱ دسته از مجلسی که ما داریم!, بریده‌های روزنومه‌ایی, ره‌بر حکیم انقلاب, زیربنایی | ۳۳ دیدگاه »

«شما چگونه می‌خواهید محبت و اطمینان مردم را جلب کنید؟ مردم باید به من و شما اعتماد داشته باشند. اگر ما دنبال مسائل خودمان رفتیم، به فکر زندگی شخصی خودمان افتادیم، دنبال تجملات و تشریفاتمان رفتیم، در خرج کردن بیت المال هیچ حدی برای خودمان قایل نشدیم – مگر حدی که دردسر قضایی درست بکند! – و هر چه توانستیم خرج کردیم، مگر اعتماد مردم باقی می‌ماند؟ مگر مردم کورند؟ ایرانیان همیشه جزو هوشیار‌ترین ملت‌ها بوده‌اند؛ امروز هم به برکت انقلاب از هوشیارترین‌هایند؛ از هوشیار‌ها هم هوشیار‌تر. آقایان! مگر مردم نمی‌بینند که ما چگونه زندگی می‌کنیم؟»(+)

«من و شما‌‌ همان طلبه یا معلم پیش از انقلابیم. یکى از شما‌ها معلم بود، یکى دانشجو بود، یکى طلبه بود، یکى منبرى بود، همه‌مان این‌طور بودیم؛ اما حالا مثل عروسى اشراف عروسى بگیریم، مثل خانه‌ى اشراف خانه درست کنیم، مثل حرکت اشراف در خیابان‌ها حرکت کنیم! اشراف مگر چگونه بودند؟ چون آن‌ها فقط ریششان تراشیده بود، ولى ما ریشمان را گذاشته‌ایم، همین کافى است؟! نه، ما هم مترفین مى‌شویم. واللَّه در جامعه‌ى اسلامى هم ممکن است مترف به وجود بیاید. از آیه‌ى شریفه‌ى «و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفی‌ها ففسقوا فی‌ها» بترسیم. تُرف، فسق هم دنبال خودش مى‌آورد.»(+)

«برادران! من و شما داریم از آن ذخیره مى‌خوریم؛ فراموش نکنید، آن را مردم دیدند. نمى‌شود ما در زندگى مادّى مثل حیوان بچریم و بغلتیم و بخواهیم مردم به ما به شکل یک اسوه نگاه کنند؛ مردمى که خیلیشان از اولیات زندگى محرومند.»(+)

اشرافی گری

«برادران و خواهران عزیز! مواظب باشید آدمهای فاسدی که اسم‌هایشان را شنیده‌اید یا توصیفشان را می‌شنوید، این‌ها از اول که فاسد نبودند؛ یک وقت یک لقمه چرب و نرمی، دهن شیرین کنی ـ دانسته یا ندانسته ـ کسی توی دهن این‌ها گذاشته، به کامشان شیرین آمده، بعد لقمه بعدی و لقمه بعدی را خودشان برداشته‌اند و شده‌اند فاسد. خیلی مراقب باشید. این چندسالی که مشغول خدمتید ـ حالا هر چه هست؛ ده سال است، پانزده سال است، چهارسال است، پنج سال است؛ ـ خیلی از خودتان مراقبت کنید. تقوا یعنی همین؛ یعنی همین مراقبت» (+)

«گاهى از جاهایى گزارشهاى نومیدکننده‌یى مى‌رسد و در برخى موارد انسان واقعاً عرق شرم بر پیشانیش مى‌نشیند؛ رعایت کنید. سؤال مى‌کنیم که چرا ماشین لوکس و نو و مدل بالا؟ مى‌گویند که اشکال امنیتى داریم! چه اشکال امنیتى؟! آقایان مسؤول در شوراى امنیت کشور یا جاهاى دیگر، بنشینند معین کنند و مسأله را در جایى ببُرند؛ من هم اگر باید دخالت کنم، بگویید در جایى دخالت کنم. این چه وضعى است که همین‌طور بى‌حساب و کتاب جلوى هر وزارتخانه و اداره‌یى، ده‌ها ماشین به رنگهاى گوناگون متعلق به مسؤولانِ آن‌جا به چشم مى‌خورد؟! چه کسى چنین چیزى را گفته است؟» (+)

«گزارش آمده که روحانى عقیدتى، سیاسى در یکى از دستگاه‌ها، خودش ماشین دارد، ولى ماشین دولتى سوار مى‌شود! من نوشتم که حق ندارد این کار را بکند. براى من جواب آمد که این کار رویه است و همه مى‌کنند! این آقا خودش یک ماشین دارد، که براى خودش لازم است؛ یکى هم خانمش دارد و نمى‌شود که خانمش از این ماشین استفاده‌کند! عجب!» (+)

«این‌ها ما را از مردم دور مى‌کند، روحانیون را از مردم دور مى‌کند. روحانیون، به تقوا و ورع و بى‌اعتنایى به دنیا در چشم‌ها شیرین شدند. بدون ورع و بدون دورانداختن دنیا، نمى‌شود در چشم‌ها شیرین ماند. مردم رودربایستى ندارند؛ خدا هم با کسى رودربایستى ندارد.» (+)

«من بار‌ها عرض کرده‌ام که خداى متعال در چند جاى قرآن درباره‌ى بنى‌اسرائیل مى‌گوید: «و فضّلناهم على‌العالمین»؛ ما شما را بر همه‌ى مردم دنیا برترى دادیم. همین بنى‌اسرائیلند که باز قرآن درباره‌ى آن‌ها مى‌فرماید: «و ضربت علیهم الذّلّه والمسکنه و باؤا بغضب من‌اللَّه». چرا؟ رفتار خود آن‌ها موجب چنین وضعیتى شد. مگر خدا با من و شما قوم و خویشى دارد؟ مگر خدا با جمهورى اسلامى و با این اسم قوم و خویشى دارد؟ من و شما هستیم که باید معین کنیم این جمهورى، اسلامى است، یا اسلامى نیست؛ این هم در رفتار ماست.» (+)

«شما بدانید که گرایش اشرافیگری، آن چیزی نیست که بشود با قانون و با دادگاه و با بازجویی و با امثال اینها علاجش کرد؛ خیلی سخت‌تر از این حرفهاست. این از جمله مقولاتی است که بایستی فضای عمومی کشور – احساسات مردم، خواست مردم و به تعبیر رساتر، فرهنگ عمومی مردم – آن را دفع کند تا این علاج شود. آن کسانی که به اشرافیگری گرایش دارند و دلشان برای زندگی اشرافی لک می‌زند – یعنی خوردن و پوشیدن و زندگی کردن و مشی کردن به سبک اشراف و دور از زندگی متوسّط مردم – یکی از کارهایی که می‌کنند، این است که این دید و ذهنیت را در مردم به‌وجود آورند که این چیز خوبی است و ارزش است» (+)

پـــ نـــــ
چند لحظه پس از انتشار مطلب، دوستان زیادی به تیتر اشکال گرفتند. اتفاقاً‌ کُل مطلب به دلیل تیتر هست. تذکر اینکه ره‌بر انقلاب در سال ۷۰ به دلیل گزارشاتی مبنی بر استفاده برخی مسولین از ماشین‌های لوکس می‌فرماد: "عرق شرم بر پیشانی آدم می‌نشیند"‌. و ۲۰ سال بعد با وجود اینهمه تاکیدات و دستورات و راه‌کارهای معظم له نه تنها استفاده‌ی مسولی از ماشین لوکس عرق شرم بر پیشانی هیچ‌کس دیگری نمی‌نشاند بلکه انگار مردم هم به سوء استفاده‌ها عادت کرده‌اند، شاید چون عادت داده شده‌اند… با توجه به مشخص بودن گرایش فکری من،‌‌ فکر نمی‌کنم طبیعی باشد کسی از تیتر سوءبرداشت کند.