وکیلانه » مصطفی مستور
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها مصطفی مستور

باران خبر یا خشکسالی جهل؟

اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۳ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

توی دو تا فنجان آرکوروک فرانسوی قهوه می ریزد و می گوید: “من روزنامه نمی خوانم. به کسانی که اینجا می آیند هم می گویم روزنامه نخوانند.”
یکی از فنجان ها را جلوی من می گذارد: “نه فقط روزنامه، بلکه معتقدم هر چیز دیگه ای که بخواد اطلاعات پراکنده و دسته بندی نشده رو یکجا به مخاطبش منتقل کنه، مضره.
رادیو، تلوزیون، روزنامه، و ماهواره، تنها کارشون اینه که اگر نه بمب باران، اما مثل باران اطلاعات پراکنده و اغلب بی خاصیت رو بر سر شما بریزند.  این که در بازار بورس فلان جا چه تغییری رخ داده یا تلسکوپ هابل اخیراً از دورترین نقاط فضا چی شکار کرده یا این که در اثر سقوط هواپیمایی در نبراسکا شصت  و پنج نفر کشته شده اند،… چه فایده ای برای ما داره؟”

قهوه ام را هم می زنم و به شوخی می گویم:
“بالاخره باران خبر از خشکسالی جهل که بهتره.”

-“موافق نیستم. باران خبر دانایی انسان رو آشفته می کنه و وقتی آگاهی کسی آشفته شد خود او هم درمانده می شه. دانایی پریشان از جهل بدتره چون به هر حال در ندانستن آرامشی هست که در دانستن نیست.”

روی ماه خداوند را ببوس. ص ۳۷٫ مصطفی مستور

حکایتی عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

آذر ۱۰ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

“من در برابرش، در برابر دانایی‌اش، در برابر فهم‌هایش مثل کودکی بودم در برابر دریایی از ماشین‌ها در بزرگ‌راهی بی‌انتها. من هیچ‌گاه از زیبایی چهره‌ای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی، این‌چنین درمانده نمی‌شوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع. انگار در او شنا می‌کردم. نه آن‌چنان که در استخری حقیر که دائم سرتان بخورد به دیوارهای چهار طرف‌اش یا پاهایتان برسد به کف کم عمقش. دریا بود انگار. می‌گفت بیا و من فرو می‌رفتم در او. انگار دیوار نداشت. انگار کف نداشت. سقف نداشت.”

حکایتی عشقی بی قاف بی شین بی نقطه؛ ص ۹٫ مصطفی مستور

سه گزار کوتاه درباره نوید و نگار

خرداد ۱۸ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۱ دیدگاه »

پدرم در تمام مدت خاک‌سپاری گریه نکرد. وقتی از امام‌زاده یحیی برمی‌گشتیم، توی ماشین گریه نکرد. توی خانه گریه نکرد. 

انگار مدام داشت به چیزی فکر می‌کرد. مدام زل زده بود به جایی، به گل‌های قالی، به ساعت دیواری، به پاکت سیگارش، به دست‌هاش، به تلویزیون خاموش، به گلدان روی میز. تا دو روز حرفی نزد. تنها سیگار می‌کشید و گاهی سرفه می‌کرد. روز سوم صدای گریه‌اش را از توی حیاط شنیدیم. چشمش افتاده بود به کفش‌های مادرم.

“سه گزار کوتاه درباره نوید و نگار؛ مصطفی مستور، نشر مرکز”