وکیلانه » همت
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها همت

مددی کن یا عباس(ع)

خرداد ۹ام, ۱۳۹۰ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »

انشا الله هر روز آپدیت می شود !
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::
دو‌شنبه/ عبدالله :

مبادا جنگ برایمان عادت شود
و یادمان رود که قلم بر وزن علم است
که در این میدان چشممان به دستان سقاست
که بار امانت را بر دوش گرفته ایم
و رساندن این امانت به مقصد همت می طلبد نه عادت.
مبادا در تیرباران دشمن  غافل شویم و مغرور.
مجاهد حقیقت و سایبر بودن را به چشم بر هم زدنی غفلت نفروشیم.
باید که در این میدان تقوا تزریق کرد.
باید که قبله را خامنه ای دات آی آر تعریف کرد.

همت، همت بود . همین !

اسفند ۱۵ام, ۱۳۸۹ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

اول:

کار به توهین و بد وبیراه گفتن کشیده بود. حاجی خونسرد نشسته بود و بحث می کرد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. نیم خیز شدم که ورامینی دستم را کشید و مجبورم کرد بنشینم.
*
خودمان بودیم توی چادر و حاجی که توی خودش بود. داشتم فکر می کردم الان است که دستور اخراج آن ها را از لشکر بدهد. بلند شد و از چادر رفت بیرون.
*
دو رکعت نماز خواند. آمد کنارمان نشست و کارهای لشکر را پیش کشید. مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده بود

دوم:
چشم از آسمان نمی گرفت. یک ریز اشک می ریخت. طاقتم طاق شد.
– چی شده حاجی؟
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهمیدم. ولی بعد چرا.
آسمان داشت بچه ها را همراهی می کرد. وقتی می رسیدند به دشت، ماه می رفت پشت ابرها. وقتی می خواستند از رودخانه  رد شوند و نور می خواستند،  بیرون می آمد
*
پشت بی سیم گفت: ” متوجه ماه هم باشین.”
پنج دقیقه بعد صدای گریه فرمانده ها از پشت بی سیم می آمد.

سوم :
اولین دوره نمایندگی مجلس داشت شروع می شد. به ش گفتم” خودت رو آماده کن مردم می خواهندت.”

قبلا هم به ش گفته بودم. جوابی نمی داد. آن روز گفت” نمی تونم. خداحافظی شب عملیات بچه ها رو با هیچی نمی تونم عوض کنم.”

منبع:

روایت فتح، یادگاران، کتاب همت