وکیلانه » همشهري داستان
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها همشهري داستان

شنیدن کی بُود مانند خواندن

اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ دسته سایبر نوشت, سبك زندگي اميرعلي | ۱۳ دیدگاه »

چه می‌دانم. شاید ذائقه‌ی گوش من خراب شده و درست مثل ذائقه‌ی زبان‌مان که از بس همراه غذا داخل‌ش نمک و فلفل و ادویه‌جات و افزودنی‌های مجاز و غیرمجاز ریخته‌ایم دیگر طعم واقعی غذای خالی را بدمزه می‌انگارد  حالا گوش‌م‌ هم وقتی کلمات را به تنهایی و بدون آهنگ و ریتم و افکت‌ خاصی مزه مزه می‌کند به مزاقش خوش نمی‌آید.

سی‌دی همراهِ مجله‌ی همشهری داستان را می‌گویم  که در آن حدود ۱۱ داستانِ برگزیده با صدای نویسنده‌های آنها منتشر شده. شاید هم اشکال از همین‌جا باشد: “صدای نویسنده”.

من که نویسنده نیستم ولی به عنوان کسی که معمولاً دغدغه‌های ذهنی‌ش را خط خطی می‌کند، با نوشتن بهتر منظورم را می‌رسانم تا با سخنرانی و حرف زدن. حالا درست است که اینجا همان کلمات نوشته شده هستند که خوانده می‌شوند ولی انگار نویسنده کلمات‌ش مستقیم از طریق چشم باید به مغز منتقل شوند نه از طریق گوش.

به هر حال؛ اشکال از خراب شدن ذائقه‌ی گوش من بوده باشد یا این‌که اساساً نویسنده‌ها نباید بخوانند؛ داستانِ همراه تجربه‌ی شیرینی نبود. نمی‌توانستم حتی تمرکز‌م را برای گوش دادن جمع کنم و داستان را دنبال کنم چه رسد به تیک‌آف خیال و پرواز و چشیدن طعمِ خوش داستان‌خوانی. البته داستانِ “جلال آباد” با صدای محمد صادق علا فرق داشت و همراه‌ش شدم.

عمر الاغی و سگی

بهمن ۶ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

می‌گوید خدا به همه‌ی موجوداتش یک طول عمر مشخص و مساوی داد. هرموجودی سی سال. آدم دلخور شد. توقع طول عمر بیشتری داشت.  ملائک به او قول دادند هر موجودی که عمر کمتری خواست، باقی آن را به آدم بدهند. وقتی نوبت به الاغ رسید، اصلاً زیربار سی‌سال عمر نرفت. پرسید که حداقل عمر چقدر باید باشد. گفتند پانزده سال. الاغ با خوشحالی، سال‌های اضافی را به آدم بخشید. سید همیشه می‌گفت:”دقت کردی اغلب مردم بین سی تا چهل‌وپنج سال چطوری دو موتوره کار می‌کنن؟ این تقدیر ازلی الاغه که آدم احمق، خودخواسته به دوش می‌کشه. بعد از الاغ نوبت سگه. سگ  هم با سخاوت، پونزده  سال از عمرش رو به آدم می‌بخشه.” بعد می‌گفت: “دقت کردی آدمایی که تو سن گذران عمر سگ هستن، چجوری مراقب اموالشون هستن؟ طرف مثل خر کار کرده، الان هم مثل هاپو مراقبه که مال‌و‌منالش رو از کف نده…”

همشهری داستان؛ شماره ۲۱٫ ص ۴۶٫ به قلم محمدعلی فارسی. روایت داستان زندگی سیدابراهیم اصغرزاده