وکیلانه » همشهری داستان
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها همشهری داستان

تفاوت عاشورا و اربعین

آبان ۲۲ام, ۱۳۹۳ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

پیاده روی اربعین، سفر بهجت است. پر است از سبکی. پر است از بی وزنی و رهایی. لااقل برای من که اینطور بود. آزادترین روزها و شبهای عمرم همان دو، سه روزی بود که در مسیر نجف تا کربلا گذشت. عارف هم که نباشی، این سفر -موقتاً- عارفت می‌کند. به سماعت می‌کشد. بی خودت می‌کند. یک چهره‌ی دیگر از خودت نشانت می‌دهد که پیشتر نمی‌شناختی. به‌نظرم تفاوت اربعین با عاشورا همین است.
عاشورا، مقام استیصال است؛ عصر که می‌شود، گرفته ای. درمانده ای. دیگر کار تمام شده. سرگردانی. دل آشوبی. محزونی. محزونِ درمانده. اربعین اما چهل منزل بعد از عاشوراست.
چهل منزل بعد از حزن. دیگر فرصت رهایی است. دوست داری در اربعین “گنجیه الاسرار” عمان بخوانی. “روضه الشهدا”ی کاشفی بخوانی. دوست داری از دریچه‌ی عارفان، امام را ببینی و تفسیر کنی. عرفانی که سرآغازش همان عصر واقعه است و “ما رأیت الا جمیلا”ی دختر علی.

ص ۱۸۱، شماره آبان ۹۳، همشهری داستان. محسن حسام مظاهری

پاره‌اش کن!

خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۱ دیدگاه »

همه‌اش تقصیر شب امتحان بود. شب امتحان مثل بیمارِ در حال احتضار می‌رفتم زیر پتو و جزوه‌هایم را هم به دنبال خودم می‌بردم.  در حال خواندن درس، چرتی هم می‌زدم. مساله‌ای حل می‌کردم، مجله فیلمی تورق می‌کردم و کتاب می‌خواندم. اصلاً چرا این‌همه درس بخوانیم؟ درس خواندن است که آدم را زشت و از ریخت افتاده می‌کند اما همه، همه چیز را می‌اندازند گردن سن بلوغ. امروزه دانشمندان ژاپنی هم دلیل جوش و گندگی دماغ را مصرف انتگرال در سنین پایین می‌دانند.

.

انتگرال‌ها همان جوری‌ش هم روی مخ‌ام بودند. و قتی ساده بودند هم به حد کافی ترسناک بودند، آن وقت دوگانه و سه گانه هم می‌شدند. قدر مطلق‌ها قدر نشناس و نمک به حرام به نظر می‌رسیدند و تمام آن معادلاتِ جبر باعث می‌شد، به فراخور حالم به دامان خواب یا موسیقی پناه ببرم. صبح روز بعد یک ربع به گل و بلبلِ قالی خیره می‌ماندم و بعدش یک جوارب‌م را پا می‌کردم. بیست دقیقه‌ای هم به نقش وسط قالی نگاه می‌کردم و یک جوراب دیگرم را پا می‌کردم. یک ربع هم تفننی و از سر علاقه، زیبایی‌ها و حواشی قالی را مورد مطالعه‌ی چشمی قرار می‌دادم.

.

بعد یادم می‌افتاد پنج صبح پا شده بودم تا درس بخوانم و بعد از این که یادم می‌افتاد، فشارم می‌افتاد. قالی هم در مهندس نشدن من موثر بود اما هیچ‌کس یک قالی را شماتت نمی‌کند، حتی من. ترسان و لرزان به سمت جزوه‌های پخش و پلای پای تخت دست می‌بردم ولی نگاه آکنده از نفرت‌م آن‌ها را شرمسار نمی‌کرد. این جزوه‌ها توانیی واکنشِ درست نشان دادن را نداشتند. این‌ها جزوه‌هایی بودند، دفترهایی بودند پر از اشکال، پر از ریش و سبیل روی عکس‌ها،… اما وجه اشتراک همه‌ی آنها سرنوشت‌شان بود: همگی بلا استثنا بعد از امتحان پاره می‌شدند.
خصوصاً اگر جزوه‌ای خیلی ناراحت‌م می‌کرد، آن را نه یک‌بار که سه‌بار پاره می‌کردم؛ توی ذهن‌م دقیقاً یک چیزی تو مایه‌های سه طلاقه بود.

.

شبِ سمور، کسری فروهی، همشهری داستان، شماره ۱۳، ص۱۶۳

همیشه پای یک فیلترچی در میان است

خرداد ۱۱ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

"در میان مخلوقات، موجوداتی هستند که دوسالگی بالغ و عاقل می‌شوند و مجله‌ها مجبورند از همان دسته موجودات باشند. همشهری داستان چون مطبوعات در ایران عمری طولانی ندارند مجله‌ها فرصتی برای جوجگی ندارند، باید زود روی پای خودشان بایستند، همراه بیابند، لانه‌سازی کنند، بروند شکار، با رقیبان بجنگند یا کنار بیایند، برای ادامه داشتن تخم بگذارند. و برای زمستان‌های خالیِ روبرو اندوخته درست کنند. زندگی مطبوعات روی دور تند است. باید در یک چرخشِ آسیاب همه موهایشان را سریع سفید کنند و همین شتابِ ناگزیر، متانت را از آنها می‌گیرد.
مطبوعات ما هیجان زده و کم‌صبر دنبال مخاطب می‌گردند چون عمر کوتاه شاید نگذارد تا مخاطب واقعی در دوره‌ی زمانی لازم مجله را پیدا کند و آهسته آهسته انس بگیرد و دل ببندد. مطبوعات به هر دسته و رسته‌ایی از مخاطب چنگ می‌زنند."
همشهری داستان، شماره ۱۳، صفحه۳۳