وکیلانه » وبلاگ نویسی
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها وبلاگ نویسی

آخ جون وبلاگ!

اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ دسته درون گفتمانی, سبك زندگي اميرعلي, همینجوری نوشت | ۲۲ دیدگاه »

مثل پسربچه‌ی ۱۲ ساله‌ای که در ظهرِ خُنک اوائل تابستانِ ۷۶، آلوچه‌ی سبز به دست کنار خیابان ایستاده، فوتبال بازی کردن دوستانش را تماشا می‌کند و هی این پا و آن پا می‌کند که یکی او را به وسط زمین برای بازی دعوت کند، منتظر بودم یکی مرا به این بازی وبلاگی دعوت کند. پس مچکرم “آبی“.

داستان چیست؟ خوابگرد یک بازی وبلاگی راه انداخته که در این خُشک‌پُستی وبلاگستان، بیایید تاریخچه‌ی وبلاگتان را بنویسید. خودش نوشته. از چند نفرِ دیگر هم خواسته که بنویسند. وبلاگِ آبی در این باره نوشته و از من هم خواسته که بنویسم. آلوچه‌ های سبز را به کناری پرت کرده ام و می‌خواهم بنویسم. خدا را چه دیدی. شاید همین، شروعی شد برای دوباره نوشتن.

من هم مثل همه. اولین وبلاگم را در بلاگفا راه انداختم. بهمن ۸۵ بود. آن زمان تمرکز مطالعاتیم روی مذاهب دراویش بود. بخصوص سلسله ذهبیه. تقریباً تمامِ مطالبِ آن وبلاگ در نقد دروایش نوشته می‌شد. خاطره ام از آن وبلاگ؟ خنده‌ام می‌گیرد. مثلاً‌ می‌خواستم مخفی باشد و کسی متوجه نشود من آنرا می‌نویسم؛ اما آدرسش را گذاشته بودم: asz110 دات بلاگفا. علی صفایی زاده! اسم‌ش اما همان آینده از آن حزب الله بود.
این جمله را خیلی دوست داشتم. به نظرم ترجمه‌ی آیه‌ی “و نرید انمن علی الذین…” هست. اما حتماً اسم مناسبی برای وبلاگ نیست. چون طولانی‌ست. و از همان اول مخاطب را به قضاوت وا می‌دارد. اگر الان بود می‌گذاشتم “وکیلانه”. اسمی که چند بار به سرم زده برای همین وبلاگ فعلی هم تعویض‌ش کنم. یک سال و نیم آنجا نوشتم. بعد به شدت دچار وسواس شدم. یادم هست شبهای متوالی پیش خودم فکر می‌کردم اگر همه‌ی اینهایی که توی وبلاگ نوشته ام اشتباه باشد چه؟‌ آنوقت مسئولیت شرعی آن چی می‌شود؟ وسواس ِ افتاده به جانم تا جایی ادامه داشت که یک روز صبح بعد از نماز، بدون معطلی کُل وبلاگ را حذف کردم! البته این کار وسواسم را درمان نکرد. از آن به بعد تا مدتی جایی کامنت هم نمی‌گذاشتم!

حوالی سال ۸۷ دوباره نوشتن را شروع کردم. احتمالاً‌ درمان شده بودم. شایدم پُست کلفت. دوباره در بلاگفا. با همان اسم “آینده از آن حزب الله”. آنجا بیشتر وبلاگ بود. همه چیز می‌نوشتم. تا رسید به قبل از انتخابات ۸۸ . چقدر ذوق می‌کردم وقتی آنلاین وبلاگم روی ۴ یا ۵ بود. کامنت هم زیاد داشتم.  تا بعد از انتخابات ۸۸ همان بلاگفا بودم. بعد وبلاگ را منتقل کردم توی میهن بلاگ. اوج وقایع ۸۸ بود. و اوج وبلاگ نویسی من. مطلب قبلی را تمام نکرده بودم به فکر نوشتن مطلب بعد بودم. کامنت هم خیلی زیاد داشتم. تقریباً یک روز درمیان می‌نوشتم. اکثر قریب به اتفاق دوستان مجازیم را توی همین میهن بلاگ پیدا کردم. وبلاگم روی میهن بلاگ اوج جوانی و خامی بود. نمیشود گفت از مطالب نوشته شده در آنجا پشیمانم. ولی به شدت خام بودند. به شدت صادقانه و بی توجه به بازخورد. و به شدت تابعی از اولین دوستی‌های مجازی. همین هم سبب شده به خاطر انتقاد به فیلتر شدن وبلاگ حسین قدیانی فلیتر شوم. البته یک هفته بیشتر طول نکشید.

  وضعیت وبلاگ به گونه‌ای بود که ناگزیر بودم روی دامین شخصی منتقل شوم. کارهای زیادی می‌خواستم انجام بدهم و بدون دامنه‌ی شخصی نمی‌شد. اگر بلاگفای اولی، آ اس ضد ۱۱۰! کودکی من باشد. بلاگفای دومی نوجوانی من بود. میهن بلاگ جوانی من ممزوج شده با هیجانات ۸۸ و دامین شخصی ورودم به دنیای میان سالی. پُر از آرامش. پُر از استقلال از دیگران. روی دامین شخصی، خودِ خودم بودم. خودِ واقعیم. همین آرامش و تجربه باعث شده مطالبم بازخورد‌های خوبی داشته باشند. هم کامنت زیاد داشتم. هم بازدید خوبی و هم بازخوردِ قابل قبول. یکبار مطلبی نوشتم با عنوان “سیلی محکمی که اروپا از همین حسینیه خورد“. بدون اغراق صبحِ فردا تمام سایت‌های اصولگرا آنرا بازنشر کرده بودند. بعدها در اوج به لطف دوستان و البته به خاطر مطلبی که خودم در این باره (+) نوشته بودم یکی از برگزیدگان چهره بلاگ ۹۰ شدم. با پول جایزه‌ی چهره بلاگ تبلت خریدم. :)

  خاطره تلخ و شیرین زیاد دارم. بارها با وبلاگ نویسی لذت را تجربه کرده ام و بارها عصبانی شده ام و خندیده ام. واقعاً با وبلاگ نویسی زندگی کرده ام. وبلاگ نویسی باعث شد به دنیای اطرافم دید دقیقتری داشته باشم تا از دل آنها سوژه بردارم. برای منِ بچه شهرستانی شاید وبلاگ تنها چیزی بود که می‌شد با آن از حصار شهرستان خارج شوم. از همان اول هم در شبکه‌های اجتماعی بودم، خاطرات شیرین گودر و توییتر. اما وبلاگ نویسی زمینه ساز همه‌ی اینها بود. تقریباً‌ طعم هرچیزی را که یک وبلاگ نویس می‌تواند بچشد چشیده ام. از بازدید فراتر از انتظار تا ۳۴۳ کامنت ذیل یک مطلب و بازنشرهای فراوان. انتخاب شدن در مسابقات. دعوت شدن به عنوان وبلاگ نویس برای سخنرانی و البته الحمدلله بجز احضار و دادگاه :)

 اما یکی از بهترین اتفاقات وبلاگ‌نویسی من بیستم خرداد ۹۰ افتاد. خطاب به دوستانِ سبز  پُستی نوشتم که بیایید بجای اینکه دُور از هم توی وبلاگ حرف بزنیم، هر کدام اجازه بدهیم پُست بعدی وبلاگمان را مخالف فکریمان بنویسد. اول محمد معینی عزیز ایمیل زد که موافقم. بعد آرمان امیری و بعدتر حمزه غالبی. با رازِ سر به مهرِ‌ محمد معینی تبادل پُست کردم و این خوش آیندترین اتفاق ممکن بود. من از فضایِ‌ حصار مانند خارج شدم و دوستانی پیدا کردم که در کنار دوستانِ همفکر قبلیم بسیار از آنها آموختم. از هر دو. و دیدیم می‌شود در اوج اختلاف فکری با هم دوست بود و پا به پای هم رُشد کرد. بدون تحمیل عقاید. این نمایی از جامعه‌ی آرمانی من بود که در فضای مجازی به وقوع پیوست.

احساس می‌کنم این نوشته دارد خیلی طولانی می‌شود. اما باور کنید هنوز هم حرف برای گفتن دارم. چون آشنایی با وبلاگ نویسی بهترین اتفاق زندگی من بوده. هرگز وبلاگ خوانی را ترک نکرده ام و تقریباً‌ هر روز وبلاگ می‌خوانم. اما این روزها بیشتر از هرچیز دوست دارم دوباره بنویسم. کاش بشود.

دعوت می‌کنم از آب و آتشدانشطلب. آهستان پیچک سر به هوا، راز سر به مهر، مجمع دیوانگان، محمدمسیح یاراحمدیٰ و ساما که در این بازی شرکت کنند.

آیا هر منتقدی باید راهکار ارائه کند؟

تیر ۲ام, ۱۳۹۱ دسته اجتماعی, درون گفتمانی, زیربنایی, سایبر نوشت | ۵۰ دیدگاه »

وضعیت نقد در کشور ما اسفبار است. هم به لحاظ نقادان و هم به لحاظ نقدشوندگان. اینان فقط می خواهند حرف بزنند و آنان فقط می خواهند دفاع کنند. انگار این یک جنگ است که هرکس کوتاه بیاید و چیزی را بپذیرد “ناک اوت” شده و از صفحه ی روزگار حذف می شود.

تعارفات و ظواهر را که رها کنیم در واقع نه نقدشوندگان اعتقاد دارند که نقد باعث پیشرفت خواهد شد و نه نقادان می خواهند بپذیرند که نقد اصول و روشی دارد. هر کس این وسط می خواهد حرف خودش را به کرسی بنشاند و همدیگر را دو گروه متخاصم فرض می کنند نه دو همکار!

به نظرِ من نقد هرجور هم که باشد _ البته اگر آغشته به دروغ نشود _  باز مفید است و باید تقویت شود. نباید زیاد به منتقدان گیر داد چون اگر نقد نباشد قطعاً پیشرفتی هم نخواهد بود. یعنی می خواهم بگویم حرفِ زیادی روی نقادان ندارم.

شهروند خبرنگار

برعکس اما؛ نقدشوندگان در ایران یعنی کسانی که  مسولیتِ تولید، توزیع، اداره یا ایجاد خدمت یا وظیفه ای را بر عهده دارند به شدت باید به اصلاح واکنش خود نسبت به نقد بپردازند. چرا که معمولا واکنش به نقد در ایران به چند صورت است:

کلاً بی خیالش: گروهی کار خود را انجام می دهند بی خیال نقد و نقادی. یعنی هیچ گوش شنوایی ندارند و خود را مصون از نقد می دانند. سر خود را انداخته اند پایین، عین آن حیوانِ مقدس در هند جلو می روند.

بزن زیرش: گروهی نقد را می شنوند و به آن واکنش نشان می دهند. ولی به این صورت که کلاً منکر هرگونه مشکل می شوند!

بزن تو دهنش: گروهی نقد را می شنوند، منکرِ مشکلات هم نمی شوند اما در واکنش بجای پذیرشِ مشکل یا پاسخ منطقی به آن، به هم فیها خالدون شخصیتِ منتقد رفته و شخصیت او را تخریب می کنند. که تو کی باشی که منو نقد کنی؟

و اما جدیدترین روش با روکشِ منطق!: گروهی نقد را می شنوند، زیرش نمی زنند، توی دهن ش هم نمی زنند بلکه فقط یک جمله به کار می برند “ما  اشکالات را قبول داریم اما اگر راست می گویید بجای نق زدن راهکار پیشنهاد بدهید!”.

به نظرم این خطرناک ترین روشِ مواجه با نقد است. این یعنی از اساس عدم اعتقاد به نقد. یعنی خفه کردن منتقد با بهانه ای زیبا. این یعنی نفهمیدنِ کارِ منتقد. این یعنی بدتر از “تو که یه عکس با شورت ورزشی نداری چرا درباره ی فوتبال حرف می زنی؟”. راهکار و طرح جایگزین پیشنهاد بدهید یعنی کَل کَل کردن و منتقد را حریف فرض کردن و توپ را در زمین حریف انداختن.

ببینید؛ در فضای مجازی مثلآً منِ وبلاگ نویس دارم در جامعه زندگی می کنم. سرِ کار می روم. درس می خوانم. رفت و آمد دارم. مناسبت های تقویمی را می بینم. اخبار را می شنوم و…؛ به طور کلی با چشم می بینم و با گوش می شنوم. در مواجه با این شنیده ها و دیده ها گاهی چیزی به ذهنم می رسد که در موافقت یا مخالفت با آن، مطلبی بیان می کنم. ادعا هم ندارم که حرفم قطعاً درست است. بلکه صرفاً چیزی را گفته ام که یا درست است و به درد می خورد یا خیر.

اگر درست است که برای جامعه مفید بوده ام اگر هم غلط است مسئول محترم می تواند به فراخورِ اهمیتِ منتقد پاسخی بدهد و آنرا توجیه کند یا از کنار آن بی تفاوت رد شود. پس در واقع حتی اگر نقد وارد هم نبوده باشد لااقل فضایی را به وجود آورده تا نقدشونده ضمن پاسخ به منتقد، درستی کار خودش را بیشتر به رخ بکشاند.

این وسط من نمی فهمم چه معنی دارد در پاسخ به منتقد کسی بگوید بیا راهکار و طرح جایگزین ارائه کن!؟ مگر منتقد الزاماً متخصص در آن موضوعِ خاص است؟ مگر منتقد حتماً شغلش مرتبط با آن موضوع است؟ مگر در سازمان مربوطه همینجوری کشکی طرح صادر می شود که حالا از کسانی که صرفاً در خیابان راه رفته اند و با چشم زشتی های یک طرح را دیده اند درخواست می شود طرح جایگزین ارائه کنند؟ مگر منتقد آمار و اطلاعات دقیق و اشراف به امکانات نیرو دارد تا بتواند راهکار ارائه کند؟

وبلاگ نویس، روزنامه نگار و شهروند خبرنگار، مفت و مجانی چشم و گوش جامعه هستند. از زوایایی مختلف به یک موضوع نگاه می کنند. کارشان فقط  نگاه کردن و توصیف زاویه ای است که به ذهنشان می رسد. حالا اگر پیشنهادی هم بود بیان می کنند اما اصل کار همین نگاه کردن است و بیان مشکلات، تا مسولان با جمع بندی این زوایا بتواند یک نگاه جامع داشته باشند یا در صورتِ امکان با تشریحِ بیشتر، منتقدان را توجیه کند تا بپذیرند فلان طرح لازم و ضروری است. از آن سو اما  کارِ منتقد در مرحله ی اول فقط همین نگاه کردن است. فقط نگاه کردن و توصیف صادقانه ی زاویه ی نگاه. کارِ منتقد طرح جایگزین پیشنهاد دادن نیست! چون تا آنجایی که من می فهمم طرح جایگزین پیشنهاد دادن نیاز به هزار و یک لوازم دارد.

یک نکته ی حقوقی: فکر می کنم  وقتی کسی می گوید طرح جایگزین پیشنهاد بدهید در واقع به طور ضمنی پذیرفته که طرحِ در حال اجرا مشکل دارد. درست؟ پس بنابراین پیشنهاد می کنم قبل از هرچیز طرحِ مشکل داری که پذیرفته شده مشکل دارد، متوقف شود!

مطالب مرتبط :
توصیه های گشت ارشادی امام خمینی (ره)

استفتائی تازه از ره‌بر حکیم انقلاب برای بلاگرها + یک نکته

مرداد ۲۰ام, ۱۳۹۰ دسته زیربنایی, سایبر نوشت, طلبه نوشتنی ها | ۹۸ دیدگاه »

.

وبلاگ زیاد می‌خوانم، خیلی زیاد. اما اصلاً‌ عادت به کامنت گذاشتن ندارم. در عین حال چند وقتی است بر خودم لازم دیدم که هر وقت، هر کجا، چیزی دیدم که خلاف شرع و اخلاق بود، بنا بر وظیفه دینی با یک کلیک، خصوصی  یادآوری کنم که لطفاً اخلاق فراموش نشود!

در ۲ مورد مصرانه، پیگیر تذکر هم می‌شوم. اول، جایی که تهمتی به کسی زده شده باشد، دوم، جایی که به اسم مقابله با بدحجابی، تصاویر بدحجابی منتشر شده باشد. در خصوص مورد دوم، یک‌بار همین‌جا هم نوشتم که : روشنگری یا اشاعه فحشا و تجاوز به حریم شخصی ؟!

مکرر هم در گودر، نوت شر کردم. اما متاسفانه با جماعتی طرف هستیم که یا نمی‌فهمند یا خود را به نفهمی زده اند. کار زشت آنها در انتشار چنین تصاویری نه تنها تجاوز به حریم خصوصی دیگران، اشاعه فحشا، به گناه انداختن سایرین و قبح زدایی از بدی‌هاست، که بلکه دهن کجی به اخلاقیات، انسانیت و شرافت هم هست و از همه مهمتر موجب تنگ شدن فضا برای کسانی است که به واقع درد دین دارند.

دلم می‌خواست از نیت خیر این دوستان و غیرت دینی‌شان هم بگویم، اما اصرار و پافشاری آنها بر یک کار زشت و آوردن عذر بدتر از گناه برای این اعمال، منصرفم کرد. چون بالاخره همانگونه که باید در مقابل بی حجابی و فساد غیرت داشت، باید در مقابل “بی منطقی” و “سطحی نگری” و “دین را ساده انگاری” و “خراب کردن اسم دین” هم غیرت داشت.

القصه،زیاده طول ندهم. بعد از همه‌ی اینها تصمیم گرفتم حالا که از زبان ما قبول نمی‌کنند، همین مطلب را از ره‌بر حکیم انقلاب سوال کنم. با هم سوال من و پاسخ (فتوای) معظم له را مطالعه می‌کنیم :

سوال:
با سلام و عرض ادب
اخیراً برخی دلسوزان، جهت مقابله با بدحجابی، تصاویر بدحجابی در اماکن عمومی را در اینترنت قرار می‌دهند و در توجیه این کار بیان می‌کنند که می‌خواهند از این طریق تذکر به مسولین داده شود تا فکری کنند.
با توجه به عدم رعایت حدود اسلامی در این تصاویر و مفسده دار بودن آنها، تهیه و انتشار چنین تصاویری چه حکمی دارد.

پاسخ :
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته
تذکر لازم است و معقول به مسئولین براى انجام وظایف‌شان مطلوب و شایسته است؛ لکن در فرض سؤال پخش تصاویر مفسده‌انگیز که نوعى اشاعه‌ى فحشا است آن هم در سطح عموم جامعه، خود نوعى امر منکر و خلاف شرع است و این‌گونه امور باید از طریق مراجع ذى‌ربط پى‌گیرى شود.

موفق و مؤید باشید

برای بهتر دیدن، روی تصویر کلیک کنید. این از این!

دیروز هم ره‌بر دانای انقلاب در پاسخ به درخواست یکی از دانشجویان درباره طرح دیدگاه‌های انتخاباتی فرمودند: “وقت طرح و بیان مسائل انتخاباتی هنوز نرسیده ! و انشاءالله در آینده بیان خواهد شد.”

و نیز :
“بر مبنای منطق اسلام، قطعاً نمی توان به صرف اتهام، اصطلاحاً دست به افشاگری زد.” ایشان خاطرنشان کردند: “حتی در مواردی که جرم اثبات شده است بجز مواردی که نفسِ افشاگری، دارای مصلحت و فایده است، اسلام اجازه افشاگری نمی دهد چرا که با این کار خانواده و وابستگان مجرم، بدون هیچ تقصیری، دچار آسیب می‌شوند.”

حالا هی برو مثل کلاس اولی‌ها بنویس “قالیباف” برای ست کردن لباس‌ش با پرده‌ی اتاق‌ش مشاور گرفته، یا “لاریجانی” به فلانی پول داده که براش در فلان جا خونه بخره!

۵ سوال ساده از جنبش سبز در آستانه ی ۲۲ خرداد

خرداد ۲۰ام, ۱۳۹۰ دسته اندر احوالات جنبش سبز, پاسخ به شبهات, سایبر نوشت, مناظره وبلاگی | ۳۴۳ دیدگاه »

با توجه به دو پست قبلی وبلاگ ( اینجا و اینجا )و در ادامه‌ی پیشنهاد تبادل فکر ؛ متقابلاً متن ارسالی من به شرح ذیل می‌باشد.

عرض ادب و احترام حضور جناب آقای محمد معینی ،
نویسنده‌ی عزیز وبلاگ “راز سر به مهر”

قبل از هر چیز از شما تشکر می‌کنم که در راستای بسط فرهنگ گفتگوی مسالمت آمیز و کمک به رهایی از جو زدگی فکری، در بحث منطقی  تبادل پست وبلاگی، شرکت نمودید. نوشته‌ی شما به همراه پاسخ های من و نقد شما به پاسخ‌ها در وبلاگم قرار داده شد. تقاضا می‌کنم تا شما هم متقابلاً این نوشته ، که حاوی ۵ سوال مشخص از شما و همفکران محترمتان است را در وبلاگ “راز سر به مهر” قرار دهید. امیدوارم با پاسخ “صریح”، “شفاف” و “مصداقی” و پرهیز از کلی گویی بتوانیم استفاده هر چه بیشتر را از این فرصت به وجود آمده ببریم.

اما سوالات من

۱- لطفا “جنبش سبز” را برای من دقیقا تعریف کنید؛ و بفرمایید از میان گروه‌های بسیار متفاوت و متناقضی که هم اکنون مدعی جنبش سبز هستند، مشخصاً با کدامیک مخالفت دارید و آنرا داخل در جنبش نمی‌دانید؟ چرا هرگز این جنبش به حمایت رژیم جنایتکار صهیونیستی از خودش پاسخ نداد؟ و صراحتاً بفرماید نظر “جنبش سبز” در خصوص تفکرات امام راحل و بارز‌ترین آنها یعنی ولایت فقیه ؛ چیست؟

۲ـ جناب آقای میرحسین موسوی و سایرین، قوانین انتخاباتی ایران بخصوص فرآیند اعتراض به نتایج را قبول داشتند یا خیر؟ اگر بله، (که با توجه به شرکت و امضاء برگه‌ی ثبت‌نام، قاعدتاً برمی‌آید که قبول داشتند)،‌ چرا قواعدِ (درست یا غلط ِ)بازی  که خودشان پذیرفته بودند را برهم زدند؟ و اگر خیر؛ چرا در فرآیندی که آنرا قبول نداشته شرکت کردند و ادعای هیچ‌گاه اثبات نشده‌ی تقلب در آنرا بهانه‌ایی برای کارهای بعدی قرار دادند؟

۳- از جدی‌ترین نقد‌هایی که شما و دوستانتان متوجه حکومت می دانید، نقد‌های اقتصادی است.سوال اینجاست که اگر اقتصاد در تصمیم‌گیرهای سیاسی برای شما موضوعیت دارد،چگونه نگاه کارگزارانی راست را با نگاه چپ میرحسین پیوند می‌دهید و چگونه از خاتمی که جهت گیری مشخص اقتصادی به اذعان کارشناسان اصلاحات، نداشته است حمایت می‌کنید؟ آیا انتقاد اقتصادی صرفاً بهانه‌ای برای تخریب حکومت نیست؟ نگاه‌های به شدت غیرکارشناسی آقای کروبی به اقتصاد را به خاطر دارید؟ اقتصاد در قضاوت شما نسبت به مسائل سیاسی نقش دارد یا ندارد؟ اگر دارد چرا اینچنین بین این چند نگاه صددرصد متفاوت سرگردان هستید؟

۴ـ یکی دیگر از نقد‌های جدی شما به حکومت، بحث سرکوب ، ارعاب و برخورد‌های خشن است. و بسیار شنیده‌ایم که دوستان شما می‌فرمایند، این حکومت آنقدر جنایت کرده که هیچ راه مسالمت آمیزی باقی نگذاشته است. ضمن محکوم کردن اینگونه برخورد‌ ها؛ سوال این است که به فرض صحت تمامی ادعاها،‌ چرا کمتر از یک دهم این اتفاقات در عقب مانده‌ترین کشور‌های منطقه، باعث بروز انقلاب و ایستادگی مردم و جوانان در خیابان‌ها، مقابل توپ و تانک و مسلسل و جنگنده‌های حکومت می شود ولی در ایران با وجود به قول شما تکرار این وقایع خشن و بازتاب گسترده‌ی آن توسط رسانه‌های جمعی، شاهد حضور گسترده و ایستادگی بیشتر از ۲۴ ساعت جنبش ، نمی‌باشیم؟ چرا فراخوان‌های اخیر مکرراً با شکست مواجه می‌شود؟ آیا این نمود بارز عدم جایگاه مردمی این جنبش در بین مردم نیست؟‌

۵- لطفا بدون انکار واقعیت و پرهیز از نظریات شاذی مانند “ساندیس” و یا “فریب حکومت و سوء استفاده از احساسات مذهبی مردم”،‌که در واقع توهین به شعور ملت مظلوم ایران محسوب می‌شود، بفرمایید نظر شما راجع به قیام میلیونی ایرانیان بر علیه جنبش سبز در ۹ دی و ۲۲ بهمن چیست؟

پاسخ‌های جناب آقای محمد معینی که در وبلاگ “راز سر به مهر” هم ذکر شده

پاسخ آقای معینی به پرسش اول : من البته سخنگوی جنبش سبز نیستم! شما را ارجاع می دهم به بیانیه های میرِ اسیر ِ ما که چارچوب های آن را در قالب تبیین “راه سبز امید” معرفی کرد. به عنوان عضو کوچکی از جنبش سبز، می خواهم شما را از جمله توجه دهم به وجه تسمیه آن. حتما به خاطر دارید که “رنگ سبز” نماد تبلیغاتی ستاد میرحسین بود. اما بعد از انتخابات به سرعت به نماد تمامی معترضان و منتقدانی تبدیل شد که در ابتدا سلامت برگزاری انتخابات را مورد پرسش قرار دادند و در نهایت با سرکوب اعتراض ها و برگزاری دادگاه فله ای، به نماد جریانی تبدیل شد که برخی بنیان های قدرت حاکم را مورد پرسش قرار داد. همه طیف هایی که خود را متعلق به جنبش سبز می دانند در یک چیز مشترک اند: “اعتراض به وضع موجود و تلاش برای ایجاد تغییر”. اما به طور طبع رسیدن به چنین هدف بزرگی، روش های متنوع و متکثری دارد. در روند پیروزی انقلاب سال ۵۷ نیز طیف های متنوع و متکثری با درجه اثرگذاری های متفاوت حضور داشتند. میر ِ اسیر ِ ما خود را هیچ گاه رهبر جنبش سبز ندانست ولی ترجیع بند “اجرای بدون تنازل قانون اساسی”اش را هیچ گاه به عنوان یک شاخص جنبش سبز از خاطر نبرید.
.
دوم آن که حمایت و عدم حمایت رژیم صهیونیستی نباید معیار به حق با ناحق بودن یک جریان، یک شخص و یا یک جنبش باشد (ضمن آن که میرحسین و کروبی هر دو جنبش سبز را مستقل از حمایت های این چنینی دانسته اند و بر آن اصرار داشته اند). جدای از این، وقتی شما می گویید جنبش سبز به دلیل حمایت رژیم صهیونیستی فاقد وجاهت می شود، ناخواسته صداقت این رژیم را در اعلان نظر واقعی اش تایید می کنید، از دیگر سو، چنین میزان هایی برای تمییز حق از باطل، شما را دچار بی انصافی و تنبلی ناخواسته و خواسته در به کار بردن سایر قرائن در تحلیل وقایع می کند.
.
اجازه بدهید یک مثال درباره همین رژیم صهیونیستی برایتان بزنم. جلال رفیع، از مبارزان انقلابی که تحمل شکنجه های سخت ساواک را در سابقه دارد و اینک در روزنامه اطلاعات قلم می زند، کتاب معروفی دارد به اسم “در بهشت شدّاد”. این کتاب سال ۱۳۷۴ برای اولین بار چاپ شده و ماجرای آن به گزارش سفر وی به نیویورک همزمان با اجلاس سالانه سازمان ملل در سال ۶۹ (مقارن بحران ناشی از حمله عراق به کویت) اختصاص دارد. او در صفحه ۱۳۸ این کتاب به سخنرانی اسحاق رابین – نخست وزیر مقتول اسراییل – در نیویورک اشاره دارد و به نقل از او می نویسد: “… من در گذشته به عنوان وزیر دفاع از جمله کسانی بودم که معتقد بودم در جنگ ایران و عراق نباید هیچ برنده ای وجود داشته باشد … معلوم است که من نه به دلیل اعتقاد به اندیشه های رهبران ایران و نه به این دلیل که از فعالیت های ایران در لبنان اطلاع نداشتم، بلکه به دلیل اعتقاد به لزوم حفظ موازنه قدرت در میان کشورهای منطقه، نظرم این بود که نه ایران و نه عراق هیچکدام در جنگ مذکور نباید شکست بخورند اما جامعه بین المللی از جمله ایالات متحده آمریکا عملا به گونه ای از صدام حمایت می کردند که به شکست ایران بینجامد … “.
برایتان جالب نیست که عاقبت جنگ منجر به همان چیزی شد که اسحاق رابین آن را بهترین حالت می دانسته؟ نه عراق توانست از خاک ایران سهمی ببرد و نه ایران رژیم بعثی را ساقط کرد. هیچکدام هم احساس شکست نکردند. قطعنامه ۵۹۸ در نهایت توسط ایران پذیرفته شد در حالی که عراق آن را پیش تر از ما قبول کرده بود … حالا باز می توانید به همین راحتی بر مبنای نقل قول صهیونیست ها رای صادر کنید؟
.
یک مثال دیگر؛ کل خلفای بنی امیه و بنی عباس خلفای اسلامی بودند. نماز و قرآن می خواندند و درود به رسول خدا می فرستادند. مسجد می ساختند و برای “اسلام” کشور گشایی می کردند. همزمان قاتل امامان شیعه هم بودند. شما اسلام و نماز و قرآن و پیامبر خدا را رد می کنید به این دلیل که بنی امیه و بنی عباس هم آن ها را قبول داشتند (در حد گفتن حتی)؟
.
اما در مورد ولایت فقیه … یادآوری می کنم ولایت فقیه در اندیشه خود امام هم سیری تحول گرا داشت، پس ولایت فقیه یک اندیشه مبتنی بر معرفت بشری است؛ زوال و صعودپذیر است. سپس یادآوری می کنم که آن چه ظاهرا به دغدغه دوستداران نگران و کم صبر نظام تبدیل شده، در درجه اول قبول “ولی فقیه” (به معنای ولی فقیه حاضر) است نه قبول ولایت فقیه (به عنوان نمادی از اندیشه سیاسی اسلام). به همین خاطر وقتی کسی از ولی فقیه انتقاد می کند، یا حتی عزم آن نزد برخی “حس” می شود(!)، ناخودآگاه و خودآگاه به رد “ولایت فقیه” متهم می شود! ببینید در این دو سال گذشته که بسیاری از مدیران عالی رتبه سابق این نظام و منتقدان، به چوب ضدیت با ولایت فقیه رانده شدند، همزمان حامیان ولایت فقیه بیشتر روی اثبات عقلی و شرعی ولایت فقیه همت گمارده اند یا نقل و ترویج داستان هایی مشابه آن چه امام جمعه محترم قم در مورد لحظه تولد مقام رهبری گفت و از مناصب خود هم عزل نشد. این چه معنایی دارد؟
.

نقد من به این پاسخ : ضمن عرض تشکر بابت پاسخ‌ دادن. محمد جان؛ من هم مثل شما به این تبادل فکر بسیار امید بسته بودم و خوشحال بودم که می‌شود نشست و منطقی حرف زد؛ اما متاسفانه بعد از مرور پاسخ‌ها شما، مقدار زیادی انگیزه‌ام کم شد! آقا محمد، در پست قبلی شما در موضع انتقاد بودید و مسائل خود را مطرح فرمودید، انصاف حکم می‌کرد در این پست، خود را در جایگاه نقد‌شونده بنشانید و به سوالاتی که نوشته بودم پاسخ دهید، نه اینکه باز بجز یکی دو مورد، از زیر بار پاسخ‌گویی با توسل به انتقاد ِ (درست یا غیردرست) به حکومت، شانه خالی کنید.
به هر حال بر هر پاسخ شما کوتاه نوشته‌ای می‌آورم به امید روشن شدن بیشتر فضا. اما بعد

بسیار ممنون از شما که با ذکر مبنا، معین کردید بر چه اساسی در خصوص مواضع شما سخن بگویم. طبق تعریف شما، همه‌ی کسانی که یک هدف مشترک (اعتراض به وضع موجود و تلاش برای ایجاد تغییر) دارند، با هم در جنبش سبز متحد هستن و چه بسا یک تروریست سازمان مجاهدین (منافقین) می‌تواند دوشادوش شما که می‌خواهید مسالمت آمیز راهپیمایی کنید، همراه شود! و یا مسائلی بسیار خطرناک‌تر از آن. و باز فرمودید جناب حسین موسوی صرفاً همراه جنبش سبز است بنابراین الزامی نیست که کسی که صرفا به دلیل (اعتراض به وضع موجود و تلاش برای ایجاد تغییر) همراه شده، حرف‌های یک همراه دیگر را بپذیرد و امکان هر خطری در چنین جمعی، کاملا قابل تصور است!
اما در آخر بند اضافه کردید که “اجرای بدون تنازل قانون اساسی” از خواسته‌های جنبش است. چه خوب، هر حقوق دان که جای خود، حقوق خوانان هم می‌دانند که اصول قانون اساسی به دلیل منبع بودن برای دیگر قوانین ، به هیچ قابل تفکیک نمی‌باشند. حالا می‌شود بفرمایید این “تعریف شما از جنبش سبز” چه سنخیتی با اصول ۱، ۲، ۴، ۵، ۸، ۹، ۱۲، ۵۶، ۱۰۷، ۱۱۰، ۱۱۱ و … دارد؟
اجازه بدهید کلی عرض کنم که این تعریف شما دقیقا متضاد با بیش از ۱۱۷ اصل از ۱۷۵ اصول  قانون اساسی ایران است!  آیا بهتر نبود، جنبش و به ویژه شخص آقای حسین موسوی مردم و بخصوص هواداران خود را فریب نداده و دقیقا آنچه را که مد نظر دارد بیان کند؟ قبل از پاسخ به این سوال در ذهن خود مرور کنید فراوانی دوستانتان را که به اصول قانون اساسی نقدهای جدی دارند.
در مورد ولایت فقیه نظرتان را ایکاش صریح‌تر می‌گفتید. اما آنچه من از جنبش سبز می‌دانم “عدم اعتقاد به ولایت فقیه است”. و دوستانتان هم حتما به این امر صحه خواهند گذاشت که بسیار کم هستند افرادی از جنبش سبز که به ولایت فقیه معتقد باشند! مشکلی نیست، فقط می‌شود بفرمایید چرا این نوع تفکر را حناب آقای موسوی قبل از انتخابات بیان نکردند؟ و در دفاع از اصل ولایت فقیه که به قول خودشان حافظ منافع کشور است، سخنرانی‌ها کردند؟ یا اساساً اکثر گفته‌های جنبش در این روزها ، چه سنخیتی با تفکرات آقای موسوی دارد که
ایشان در اردیبهشت ۸۸ (قبل از انتخابات) در مشهد مقدس گفتند : “حد و مرز من پایبندی به خون شهداست و من پایبند به این موضوع هستم”! فکر نمی‌کنم لازم باشد ذکر کنم افکار شهدا و رزمندگان را در مورد موارد مختلف و بگویم بر اساس آمار دقیق، بیشتر از ۹۹ درصد شهدا در وصیت‌نامه‌هایشان بر لزوم پشتیبانی بی‌قید و شرط از ولایت فقیه تاکید داشته اند. (توجه کنید بحث من موضوعی نیست، بلکه بیان تناقضات است).

پاسخ آقای معینی به پرسش دوم:
به نظر من شبهه به جایی است ولی یک نگاه ساده، یک جستجو و یک تامل منصفانه می تواند شما را با این سئوال مواجه کند که اگر میرحسین این راه را نرفت، چرا در طول دو سال گذشته یک بار و فقط یک بار به او مجال ندادند تا در مقابل دوربین و رو به مردم به این پرسش پاسخ دهد؟ چرا؟ لابد به ریسک اش نمی ارزید، نه؟! ساعاتی بعد از اعلام نتایج انتخابات، رهبری پیروزی آقای احمدی نژاد را تبریک گفتند؛ این راه را بر شبهه در سلامت انتخابات نبست؟ شاید اگر پیش بینی می شد که میرحسین کوتاه بیا نیست و آن پروسه غریب بازشماری آرا و رسیدگی به شکایات باید حتما اجرا شود، آن پیام می توانست در حد تجلیل از حماسه حضور مردم در انتخابات باقی بماند.  شما را به حافظه تان رجوع می دهم؛ قبل از آن که “شناسنامه انقلاب” (هاشمی رفسنجانی) در سال ۸۴ رسیدگی به تخلفات انتخابات را به خدا واگذار کند، و از خیر مراحل قانونی شکایت بگذرد، مصطفی تاجزاده در سال ۷۹ (یازده سال قبل) از دبیر شورای نگهبان (آیت الله جنتی) بابت انتخابات مجلس ششم شکایت کرد؛ رسیدگی شد؟ یک انتخابات، و فقط یک انتخابات، مثال بیاورید که رسیدگی به سلامت انتخابات در آن منجر به منتفی شدن پیروزی کاندیداهای نزدیک به جریان فکری شورای نگهبان و پیروزی طیف موسوم به اصلاح طلبان شده باشد؟ … آقای صفا! شده تا حالا بر دری مشت بکوبید وقتی زنگ در خراب است و کار نمی کند؟

.
بگذارید حس و انصاف تان را از منظری دیگر تست کنیم. ظن قوی دارم که رویکرد نظام را در مواجهه با قطعنامه های شورای امنیت سازمان ملل درباره لزوم توقف غنی سازی اورانیوم قبول دارید؟ ایران عضو سازمان ملل است و مناسبات آن را تایید کرده. مصوبات آن توسط اعضای سازمان ملل لازم الاجراست ولی چرا ایران به چهارقطعنامه آن اعتنایی نکرده؟ کاری غیرقانونی نکرده به نظرتان؟
نقد من به این پاسخ:
به سوال من اصلاً دقت نکردید!
سوال من چرایی پذیرش یکسری قوانین بازی و سپس نفی آن قوانین بود نه خوب و بد بودن آن قوانین! همانند فیفا که می‌گوید : ” هر کسی می‌خواهد بازی کنند باید قوانین ما را بپذیرند”. آیا می‌شود یک بازیکن به فرض اشتباه داور، همه‌ چیز را برهم بریزد و چون اعتراض شفاهی‌ اون بجای نرسیده، تماشاگران هوادار خود را به وسط میدان فرا بخواند؟ البته خود شما خیلی بهتر می‌دانید که هم آقای موسوی و هم بسیاری از دوستان شما اساساً‌ به قوانین انتخاباتی ایران اعتقادی ندارند. اینجاست که می‌گویم ایکاش شفاف سخن بگوییم.
در خصوص مثال سازمان ملل هم شما را توصیه می‌کنم به مطالعه‌ی کتب حقوق تطبیقی داخلی و خارجی!

پاسخ آقای معینی به پرسش سوم:شما هیچ گاه نخواهید گندیگی یک سیب را با کرم خوردگی یک سیب دیگر توجیه نکنید. اگر منظورتان از حکومت، دولت نهم و دهم است، بنده به عنوان یک ناظر عادی مسائل که منبع آمار و اخبارم همین آمار و اخباری است که رسانه ها در اختیار عموم قرار می دهند، مدعی هستم که اقتصاد ایران بیش از پیش متکی به نفت شده، نقدینگی رشدی بی سابقه داشته و نرخ رشد اقتصادی آن قدر مایه خجلت است که حتی اعلام نمی شود. اوضاع به جایی رسیده که حالا کارشناسان مستقل در اصل بحران اقتصادی تردیدی ندارند، بلکه اختلاف نظرها اینک در عمق بحران است. برای من نوعی برنامه اقتصادی رییس جمهوری بسیار مهم است و در موضع گیری های سیاسی ام اثر بسیار دارد اما مهم تر از آن این است که بدانم یک رییس جمهوری وقتی با نقد کارشناسی مواجه می شود چه می کند؟ خود را عقل کل و نقد پذیر می داند؟ برای من شعار انتخاباتی سال ۸۴ رفسنجانی خیلی گوارا بود: “توسعه دمکراتیک”. این نشان می داد رفسنجانی تغییر کرده بود و قدرت ارزیابی به روز شرایط را داشت. رییس جمهوری یک انسان است، حتما خطا می کند ولی آیا راهی برای نقد شدن خود باز می گذارد؟ رفتار رییس دولت کنونی نشان می دهد که ایشان بیش از اندازه به خودشان مطمئن هستند و این شده نتیجه که آمارهای قسمت الف دولت را آمارهای قسمت ب نقض می کند و نرخ رشد اقتصادی هم که اعلام نمی شود!

نقد من به این پاسخ:
مصداق بارز نکته‌ای که ابتدا عرض کردم. من شما را نقد می‌کنم شما بجای پاسخ به سوال من، خودتان سوالی مطرح می‌کنید و پاسخ می‌دهید یا به نقد دولتی که من هم به آن نقدهایی دارم می‌پردازید. هیچ حرفی ندارم و فقط می‌گویم اینگونه حرکات است که برای بحث منطقی مانند سم می‌ماند.

پاسخ آقای معینی به پرسش چهارم:
اگر عکاسان و خبرنگاران و گزارشگران در جریان سرکوب های سال ۸۸ و ۲۵ بهمن ۸۹ آزاد بودند، شما این برخورد های خشن را نه “فرض” که “اصل مسلم” می دانستید. لابد ریگی به کفش ماموران خیابانی شهرها بود که خبرنگاران و عکاسان و گزارشگران از کار ممنوع شدند!
شخصا معتقدم ایران در فاز مبارزه برای آرمان هایش، جلوتر از مردم منطقه است. تجربه کشورهای منطقه را مردم ایران در ۳۲ سال قبل آزموده اند. به قول میر ِ اسیر ِ ما، جنبش سبز بیشتر از یک راه پیش روی خود داشته؛ خیابان تنها یکی ست. ضمن آن که تجربه ۲۵ بهمن سال قبل نشان داد رهبران جنبش با وجود همه سرکوب ها هنوز پتانسیل بالایی برای به راه انداختن مانورهای خیابانی دارند. در مورد مانورهای خیابانی چند روز قبل مطلبی نوشتم به اسم “چشم اسفندیار کجا بود؟!“، شما را به خواندنش دعوت می کنم. ادامه پاسخم به این چند پرسش را زیر پاسخ به سئوال پنجم می آورم.

نقد من به این پاسخ:

جناب معینی! در ۶ خط اینهمه تناقض  و دریغ از پاسخ من. یعنی تمام انقلاب‌های منطقه اشتباه می‌کنند و فقط “جنبش سبز” می‌داند دارد چه کار می‌کند؟ میراسیر شما که فرموده بود انقلاب‌های منطقه به تاسی از “جنبش سبز” هستند. چگونه متاسی به پیروزی رسید و یا در آستانه‌ی پیروزی است اما تاسی‌دهنده خود هنوز توفیق کسب نکرده و دریغ از یک تغییر ولو بسیار کوچک در حکومت و یا رفتارهای خشن حکومت!‌ آخر مانور خیابانی بد است و آزموده شده؟ یا خوب است و قابل اجرا؟ محمد جان! برادر خوبم، هیچ اشکالی ندارد که انسان به واقعیت اذعان کرده و به نقد خود بنشیند و چه بسا این کار بهتر هم هست بجای سرپوش گذاشتن به مشکلات. خود و دوستان شما بهتر می‌دانید پتانسیل حضور در خیابان‌ها را. (اصلا کاری به برخورد خشن حکومت ندارم) مصر تانک و ارتش و توپ و مسلسل به خیابان می‌آورد، اما جوانانش بخاطر دفاع از عقیده‌ای که به نظرشان درست است تا پای جان می‌ایستند. ایران اینچنین تجهیزاتی به میدان آورد؟ پس چرا کسی به دفاع در مقابل اینهمه ظلم برنمی‌خیزد. جوانان مصر تقاضای مجوز راهپیمایی کردند؟ و به این بهانه سرباز زند؟

پاسخ آقای معینی به پرسش پنجم :

قیام خواندن تظاهرات ۹ دی و ۲۲ بهمن سال ۸۸، یک جفای آشکار به قیام ۱۵ خرداد ۴۲ و سی تیر ۳۱ و ۱۹ دی ۵۶ و ۱۷ شهریور ۵۷ است! یک راهپیمایی سازماندهی شده دولتی که شرکت در آن برای شرکت کنندگان صدمه ای نداشت، نه باتومی، نه گلوله و دست بندی و حبسی، چطور می تواند قیام باشد؟ وقتی جنبش سبز از برگزاری یک مجلس ترحیم، یک گردهمایی سکوت، داشتن یک روزنامه و سایت خبری محروم است، چطور یک لشگر کشی خیابانی زیر تهاجم تبلیغاتی یک سویه می تواند قیام علیه جنبش سبز تعبیر شود؟! انصاف تان را شکر! رضا زاده را ما یکی از قوی ترین مردان جهان می دانیم؛ آیا صرفا به این دلیل که ادعای قهرمانی کرد؟ او ملزم بود در شرایط مساوی رقبای خود را شکست دهد و این شکست دادن هایش از او قهرمان ساخت. شما دست و پای رقیب را می بندید و در انبار زندانی می کنید بعد می گویید چرا روز مسابقه سر قرار نیامدی؟ این کار را مادر خوانده و خواهران ناتنی سیندرلا سال ها قبل کردند، او را زندانی کردند تا ولیعهد او را نبیند، که خودشان را صاحب آن کفش بلورین جا بزنند، ولی خودتان که می دانید پایان ماجرا چه بود!

*
.
.
آقای صفا! یک دنیا ممنونم که این همه سئوال از من پرسیدید، واقعا خسته شدم! … ولی به کشف کیمیایی چون شما در دل این فریبستان دنیای مجازی می ارزید … درود بر جان پاکتان

نقد من به این پاسخ:

“قیام” یعنی “خیزش” چه برعلیه توپ و تانک باشد چه برعلیه “دروغ و ریا”. میان “ژست منطقی گرفتن” و “منطقی بودن” بسیار تفاوت است.
محمد عزیز، راستش را بخواهی این سوال آخری را پرسیدم فقط و فقط بخاطر سنجش میزان انصاف شمایی که فکر می‌کردم می‌شود با کمک هم برخی ابهام‌هایی که شاید من هم داشته باشم را برطرف کنیم. اما متاسفانه آستانه‌ی انصاف شما تا آنجایی پایین بود که حتی حاضر نشدی با قید کلمه‌ی “برخی” به سطح فهم من، خانواده‌ام، بسیاری از همشهری‌ها و هم استانی‌ها و حتما هموطنانمان،‌ اندکی احترام بگذاری.
ایکاش کمی از خودبرتر بینی که در ابتدای گفتگو به من نسبت داده بودی پایین می‌آمدی و  یک جمله ذکر می‌کردی  “بله این حکومت به هر حال یک مقداری هوادار مثل شما دارد” تا دلم خوش باشد از آن بالا لااقل من و دوستانم را می‌بینی. آنوقت سر کم و یا زیادش با استناد به هر رسانه‌ای که شما قبول می‌داشتی با هم به بحث می‌نشستیم.
اینکه بفرمایی شرکت کنندگان سازماندهی شده، یکی اهانت به سطح فهم مردمی است که در ۹ دی آمده بودند ، و یکی تسمخر سطح فکر خوانندگان این سطور. وقتی حرف از انقلاب‌های منطقه می‌زنم، آنرا با جنبش سبز مقایسه نمی‌کنی (که در شرایطی صدها بار فجیع‌تر از چیزی است که شما در ایران ادعا می‌کنید؛) و معلوم نیست چرا آنجا با اینهمه، باز معترضین در صحنه حضور دارند و حکومت نمی‌تواند مردم را به سود خودش سازماندهی کند! اما وقتی از مردم لااقل به قول CNN میلیونی ۹دی حرف می‌زنم به شعور آنها توهین می‌کنی و می‌فرمایی سازماندهی شده …
به هر حال چشم هر کس بهترین قاضی است …

و اما با این وضع باز هم هیچ راهی را بهتر از گفتگو نمی‌دانم و تا همیشه حاضر به گفتگو هستم.

صفحه 1 از 212